فرس میراند نوشروان چو تیری
به ره در، چون کمانی دید پیری
۱درختی چند میبنشاند آن پیر
شهش گفتا چو کردی موی چون شیر
۲چو روزی چند را باقی نمانی
درخت اینجا چرا در می نشانی
۳بشاه آن پیر گفتا حجتت بس
چو کشتند از برای ما بسی کس
۴که تا امروز ازینجا بهره داریم
برای دیگران ما هم بکاریم
۵بوسع خود بباید رفت گامی
که در هر گام میباید نظامی
۶خوش آمد شاه را گفتار آن پیر
کفی پر کرد زر گفتا که این گیر
۷بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز
درخت من ببار آمد هم امروز
۸چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد
ازین کِشتم تو دانی بد نیفتاد
۹نداد این کِشت ده سال انتظارم
که هم امروز زر آورد بارم
۱۰چو شه را خوشتر آمد این جوابش
زمین وده بدو بخشید و آبش
۱۱ترا امروز باید کرد کاری
که بیکارت نخواهد بود باری
۱۲قدم در راه دین باید نهادن
رعونت بر زمین باید نهادن
۱۳اگر مردی محاسن همچو مردان
طهارت جای را جاروب گردان
۱۴نداری شرم با این زورِ بازو
نهادن سنگِ خود را در ترازو
۱۵تو کم باشی ز سگ بشنو سخن را
گر از سگ بیش دانی خویشتن را
۱۶