علی میرفت روزی گرمگاهی
رسید آسیب او بر مور راهی
۱مگر آن مور میزد پا و دستی
ز عجزش در علی آمد شکستی
۲بترسید و بغایت مضطرب شد
چنان شیری ز موری منقلب شد
۳بسی بگریست و حیلت کرد بسیار
که تا آن مور باز آمد برفتار
۴شبانگه مصطفی را دید در خواب
بدو گفت ای علی در راه مشتاب
۵که دو روز از پی یک مور دائم
ز تو بود آسمانها پُر ملائم
۶نباشی از سلوک خویش آگاه
که موری را کنی آزرده در راه
۷چنان موری که معنی دار بودست
همه ذکر خدایش کار بودست
۸علی را لرزه بر اندام افتاد
ز موری شیر حق در دام افتاد
۹پیمبر گفت خوش باش و مکن شور
که پیش حق شفیعت شد همان مور
۱۰که یارب قصد حیدر در میان نیست
اگر خصمی بمن بود این زمان نیست
۱۱جوانمردا بدان کز درد دین بود
که با موری چنان شیری چنین بود
۱۲چو حیدر در شجاعت شیر زوری
که دیدی بسته بر فتراک موری
۱۳خُنُک جانی که او از حق خبر داشت
قدم بر امر حق بنهاد و برداشت
۱۴تو گر بر جهل مطلق در سلوکی
گدای مطلقی ور ازملوکی
۱۵نظر باید فگند آنگه قدم زد
که نتوان بینظر در ره قدم زد
۱۶اگر تو بینظر در ره زنی گام
نگونساریت بار آرد سرانجام
۱۷چوبر عمیا روی همچون خران تو
نه ممتازی بعقل از دیگران تو
۱۸قدم بشمرده نه گر مرد راهی
که بشمردهست از مه تا به ماهی
۱۹اگر گامی نهی بیهیچ فرمان
بسی دردت رسد بیهیچ درمان
۲۰گر اینجا گام برگیری زمانی
نباید رفت در گورت جهانی
۲۱همی هر کس که اینجا یک زمان رفت
همان انگار کانجا صد جهان رفت
۲۲اگرچه حیرت اینجا یک دم افتد
ولی آنجایگه صد عالم افتد
۲۳اگر امروز گامی مینهی پاک
نباید رفت صد فرسنگ در خاک
۲۴دریغا مینبینی سود بسیار
که گر بینی دمی ننشینی از کار
۲۵بهر گامی که برگیری تو امروز
ز حضرت تحفهٔ یابی دلفروز
۲۶چنین سودی چو هر دم میتوان کرد
چرا از کاهلی باید زیان کرد
۲۷