سلیمان با چنان کاری و باری
به خیلی مور بگذشت از کناری
۱همه موران به خدمت پیش رفتند
به یک ساعت هزاران بیش رفتند
۲مگر موری نیامد پیش زودش
که تلی خاک پیش خانه بودش
۳چو باد آن مور یک یک ذرّهٔ خاک
برون میبرد تا آن تل شود پاک
۴سلیمانش بخواند و گفت ای مور
چو میبینم ترا بیطاقت و زور
۵اگر تو عمر نوح و صبر ایّوب
به دست آری نگردد کار تو خوب
۶به بازوی چو تو کس نیست این کار
ز تو این تل نگردد ناپدیدار
۷زبان بگشاد مور و گفت ای شاه
به همت میتوان رفتن درین راه
۸تو منگر در نهاد و نبیت من
نگه کن در کمال همت من
۹یکی مورست کز من ناپدیدست
به دام عشق خویشم در کشیدهست
۱۰به من گفتهست گر تو این تل خاک
ازینجا بفگنی و ره کنی پاک
۱۱من این خرسنگ هجران تو از راه
براندازم نشینم با تو آنگاه
۱۲کنون این کار را بسته میانم
بجز این خاک بردن میندانم
۱۳اگر این خاک گردد ناپدیدار
توانم گشت وصلش را خریدار
۱۴وگر از من برآید جان درین باب
نباشم مدّعی باری و کذّاب
۱۵عزیزا عشق از موری بیاموز
چنین بینائی از کوری بیاموز
۱۶کلیم مور اگرچه بس سیاهست
ولیکن از کرداران راهست
۱۷به چشم خرد منگر سوی موری
که او را نیز در دل هست شوری
۱۸درین ره میندانم کین چه حالست
که شیری را ز موری گوشمالست
۱۹