یکی علوی یکی عالم یکی حیز
بسوی روم میبردند هر چیز
۱گرفتند این سه تن را کافران راه
بخواری پیش بت بردند ناگاه
۲بدان هر سه چنین گفتند کُفّار
که بت را سجده باید کرد ناچار
۳وگرنه هر سه تن را خون بریزیم
امان ندهیم بل کاکنون بریزیم
۴بدان کفّار گفتند آن سه اُستاد
که ما را یک شبی باید امان داد
۵که خواهیم امشبی اندیشه کردن
که شاید بت پرستی پیشه کردن
۶امان دادند یک شب آن سه تن را
که تا بینند هر یک خویشتن را
۷زبان بگشاد علوی گفت ناچار
به پیش بت بباید بست زنّار
۸که از جدم تمامست استطاعت
کند در حقّ من فردا شفاعت
۹زبان بگشاد عالم گفت من نیز
نیارم گفت ترک جان و تن نیز
۱۰که گر بت را نهم سر بر زمین من
برانگیزم شفیع از علم دین من
۱۱مخنّث گفت من گمراه ماندم
که بیعون شفاعت خواه ماندم
۱۲شما را چون شفیعیست و مرا نیست
ز من این سجده کردن پس روا نیست
۱۳چو شمعی گر بُرندم سر چه باکست
نیارم سجدهٔ بت کان هلاکست
۱۴نیارم سر به پیش بت فرو خاک
ورم خود سر زتن بُرّند بی باک
۱۵چو جان آن هر دو را درخورد آمد
چنین جائی مخنّث مرد آمد
۱۶عجب کارا که وقت آزمایش
مخنّث راست در مردی ستایش
۱۷چو قارونان درین ره عور آیند
هزبران در پناه مور آیند
۱۸ز حیزی گر کمی در عشق دلخواه
نهٔ آخر ز موری کم درین راه
۱۹