یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سر راه
۱چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
۲به پیش بوسعید آمد خروشان
بخاک افتاد دل از کینه جوشان
۳چو دست خود بدو بنمود برخاست
ازان صوفی غافل داد میخواست
۴بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد
کسی با بیزبانی این جفا کرد
۵شکستی دست او تا پست افتاد
چنین عاجز شد وأز دست افتاد
۶زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر
نبود از من که از سگ بود تقصیر
۷چو کرد او جامهٔ من نانمازی
عصائی خورد از من نه ببازی
۸کجا سگ میگرفت آرام آنجا
فغان میکرد و میزد گام آنجا
۹بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه
که تو از هر چه کردی شادمانه
۱۰بجان من میکشم آنرا غرامت
بکن حکم و میفگن با قیامت
۱۱وگر خواهی که من بدهم جوابش
کنم از بهر تو اینجا عقابش
۱۲نخواهم من که خشم آلود گردی
چنان خواهم که تو خشنود گردی
۱۳سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه
چو دیدم جامهٔ او صوفیانه
۱۴شدم ایمن کزو نبود گزندم
چه دانستم که سوزد بند بندم
۱۵اگر بودی قباپوشی درین راه
مرا زو احترازی بودی آنگاه
۱۶چو دیدم جامهٔ اهل سلامت
شدم ایمن ندانستم تمامت
۱۷عقوبت گر کنی او را کنون کن
وزو این جامهٔ مردان برون کن
۱۸که تا از شرِّ او ایمن توان بود
که از رندان ندیدم این زیان بود
۱۹بکش زو خرقهٔ اهل سلامت
تمامست این عقوبت تا قیامت
۲۰چو سگ را در ره او این مقامست
فزونی جُستنت بر سگ حرامست
۲۱اگر تو خویش از سگ بیش دانی
یقین دان کز سگی خویش دانی
۲۲چو افگندند در خاکت چنین زار
بباید اوفتادن سر نگون سار
۲۳که تا تو سرکشی در پیش داری
بلاشک سرنگونی بیش داری
۲۴ز مُشتی خاک چندین چیست لافت
که بهر خاک میبُرّند نافت
۲۵همی هر کس که اینجا خاک تر بود
یقین میدان که آنجا پاکتر بود
۲۶چو مردان خویشتن را خاک کردند
بمردی جان و تن را پاک کردند
۲۷سرافرازان این ره زان بلندند
که کلّی سرکشی از سرفگندند
۲۸