چو بوالفضل حسن در نزع افتاد
یکی گفتش که ای شرع از تو آباد
۱چو برهد یوسف جان تو از چاه
فلان جائی کنیمت دفن آنگاه
۲زبان بگشاد شیخ و گفت زنهار
که آن جای بزرگانست و ابرار
۳که باشد همچو من صد بی سر و پای
که خود را گور خواهد در چنان جای
۴بدو گفتند ای نیکو دل پاک
کجا خواهی که آنجا باشدت خاک
۵زبان بگشاد با جانی همه شور
که بر بالای آن تل بایدم گور
۶که آنجا هم خراباتی بسی هست
هم از دزدان بی حاصل کسی هست
۷مقامر نیز بسیارند آنجا
همی جمله گنه گارند آنجا
۸کنیدم دفن هم در جای ایشان
نهید آنگه سرم بر پای ایشان
۹که من درخورد ایشانم همیشه
که در معنی چو دزدانم همیشه
۱۰میان این گنه گارانست کارم
که با آن کاملان طاقت ندارم
۱۱چه گر این قوم بس تاریک باشند
بنور رحمتش نزدیک باشند
۱۲چو جائی تشنگی باشد بغایت
کشد در خویشتن آبی نهایت
۱۳که هر جائی که عجزی پیش آید
نظر آنجا ز رحمت بیش آید
۱۴