حکیمی دید ذوالقرنین در راه
بذوالقرنین گفت آن مردِ درگاه
۱که آخر گرد عالم چند گَردی
که عالم جمله پُر آشوب کردی
۲سکندر گفت نیمی از اقالیم
نهادم راست باقی ماند یک نیم
۳کنون من میروم عزم من این راست
که تا آن نیمهٔ دیگر کنم راست
۴حکیمش گفت نیست این داد دادن
ترا رگ راست میباید نهادن
۵چو میدانی که بر میبایدت خاست
بنه رگ راست، چون عالم نهی راست؟
۶که تو گر فی المَثَل شیر نبردی
چو راه گور گیری مور گردی
۷چو در دنیا ترا اندک قرارست
ولی درگور سالی صد هزارست
۸بدنیا در چرا کاشانه سازی
که هم در گور به گر خانه سازی
۹چو کِسری گر کنی طاق دلارام
ز کَسری جبر نپذیرد سر انجام
۱۰نمیبینی که اینها کاخترانند
چه گر بر فرقِ گردون خانه دانند
۱۱همه سرگشته میگردند در سوز
ازین خانه بدان خانه شب و روز؟
۱۲چو میبینند کان جز دامشان نیست
دمی در خانهٔ آرامشان نیست
۱۳اگرچه شاهِ عالی ذات گردند
ولی در خانهٔ هم مات گردند
۱۴تو هم گر خانهٔ سازی درین راه
درو میری چو کِرم پیله ناگاه
۱۵بسی بارست ای دیوانه بر تو
فرود آید بآخر خانه بر تو
۱۶مشو دلشاد از کاشانهٔ خویش
مکن دل تنگ از ویرانهٔ خویش
۱۷که نه دلتنگ مانی تو نه شادی
که هم این بگذرد هم آن چو بادی
۱۸