مگر میرفت محمود جهاندار
بره درگازری را دید در کار
۱کشیده پشتهٔ کرباس دربند
بدو گفت این همه کرباس را چند
۲جوابش دادگازر کای شهنشاه
ترا کرباسِ ده گز بس درین راه
۳چو زین جمله ترا ده گز پسندست
چرا پرسی ز جمله تا بچندست
۴چو این بشنید گریان گشت ازو شاه
غریبی خشت زن را دید ناگاه
۵رخ از خورشید چون انگشت کرده
ره صحرا همه پر خشت کرده
۶شهش گفتا همه خشتت بچندست
چنین گفت او که ده خشتت پسندست
۷چو ده خشتت ازین جمله تمامست
چه میخواهی دگر جمله حرامست
۸وبال تست اگر خوبی وگر زشت
فزون از ده گزی کرباس وده خشت
۹ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست
دگر چون زین گذشتی طم طراقست
۱۰ترا زین کار اگر سودی رسیدست
جهان انگار تا رودی رسیدست
۱۱ز نف شوم بگذر با خردساز
بترک ملک گوی و کارِخود ساز
۱۲چو تو از ملک جز یک دم نداری
بکن کاری که این دم هم نداری
۱۳چو شه بشنود گفت آن دو تن را
بخاک افکند حالی خویشتن را
۱۴بسی بگریست تا بیخویشتن شد
بآخر کارساز آن دو تن شد
۱۵بسی زر داد آن دو مهربان را
بشهر آمد بگفت این داستان را
۱۶چو قسمت این دو چیزست از زمانه
چه خواهی کرد این مردارخانه
۱۷اگر تو بر فلک بهرامِ زوری
بروز واپسین بهرامِ گوری
۱۸وگر از پرده رخشانی چو یاقوت
شوی بهرامِ چوبین زیرِ تابوت
۱۹بترس ای گورخان از گورخانه
که باید خفت، چند آری بهانه
۲۰بنه رگ راست تا این کوژ رفتار
نگرداند ترا در تو گرفتار
۲۱