مگر محمود میشد با سپاهی
ز هامون تا بگردون پایگاهی
۱سپه میراند هر سوئی شتابان
که تا صیدی بیابد در بیابان
۲خمیده پشت پیری دید غمناک
برهنه پای و سر با روی پُر خاک
۳درمنه میکشید و آه میکرد
میان خار خود را راه میکرد
۴شه آمد پیشش و گفت ای گرامی
زبان بگشای و بر گو تا چه نامی
۵چنین گفتا که من محمود نامم
چو هم نام تو ام این خود تمامم
۶شهش گفتا که ماندم در شکی من
تو یک محمود باشی و یکی من
۷تو یک محمود و من محمودِ دیگر
کجا باشیم ما هر دو برابر
۸جوابش داد پیر و گفت ای شاه
همی چون هر دو برخیزیم از راه
۹رویم اول دو گز زینجا فروتر
بمحمودی شویم آنگه برابر
۱۰برابر گر نیم با تو که خُردم
برابر گردم آن ساعت که مردم
۱۱تو خوش بر تخت رَوکین نیلگون سقف
کند از چوبِ تختت تختهٔ وقف
۱۲چه خواهی کرد ملکی درجهانی
که نتوانی که خوش باشی زمانی
۱۳بنتوانی شدن تنها براهی
نه کارت راست آید بی سپاهی
۱۴نه هم بی چاشنی گیری خوری آب
نه شب بی پاسبانی آیدت خواب
۱۵غم ملکی چرا چندان خوری تو
که نتوانی که در وی نان خوری تو
۱۶اگر همچون کیانت تختِ عاجست
وگر برتر ز نوشروانت تاجست
۱۷نصیبت زان چنان تاجی و تختی
نخواهد بود الّا خاک لختی
۱۸چه ملکست این و تو چه پادشائی
که با میر اجل برمی نیائی
۱۹اگر یک گِرده هر روزت تمامست
چو تو دو گرده میجوئی حرامست
۲۰