بسنجر گفت غزّالی که ای شاه
برون نیست از دو حالِ تو درین راه
۱اگر بیداری اینجا چون نشینی
که تا برهم زنی دیده، نه بینی
۲وگر تو خفتهٔ این پادشائی
نه بینی هیچ تا دیده گشائی
۳بملکی چَند نازی چند خندی
که تا چشمی گشائی و ببندی
۴ازو آثار در عالم نه بینی
کم از هیچی بوَد آن هم نه بینی
۵تو گر خود یزدجرد پادشائی
بکشته عاقبت در آسیائی
۶اگر آگه نهٔ زان آسیا تو
یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو
۷چو افتادی بدین چرخ دو تا در
شوی آخر بپای آسیا در
۸درین آتش چه عودی چه گیائی
بخسپد شب چه شاهی چه گدائی
۹