نشسته بود ابراهیمِ ادهم
پس و پیشش غلامان دست بر هم
۱یکی تاج مرصّع بر سر او
بغلطاقی مغرّق در بر او
۲درآمد خضر بی فرمان در ایوان
بصورة چون یکی مرد شُتُربان
۳غلامان را ز بیمش دم فرو شد
کسی کو را بدید از هم فرو شد
۴چو ابرهیم او را دید ناگاه
بدو گفتا کِه دادت ای گدا راه؟
۵خضر گفتا که نبوَد جایم اینجا؟
رباطیست این، فرو میآیم اینجا
۶زبان بگشاد ابراهیمِ ادهم
که هست این قصرِ سلطان معظّم
۷رباطش از چه میخوانی تو غافل
مگر دیوانهٔ ای مردِ عاقل
۸زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه
کرا بودست اوّل این وطنگاه
۹چنین گفت او که اوّل راه اینجا
فلانی بود دایم شاه اینجا
۱۰ز بعد او فلانی پس فلانی
کنون اینجا منم شاه جهانی
۱۱خضر گفتش که گر شه را خبر نیست
رباط اینست و بس، چیزی دگر نیست
۱۲چو میآیند و میگذرند پیوست
نشستن در رباطی چون دهد دست؟
۱۳چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند
نکو خواهان و بد خواهان گذشتند
۱۴ترا هم نیز جان خواهان درآیند
وزین کهنه رباطت در ربایند
۱۵درین کهنه رباط آسودنت چیست
نه زینجائی تو، اینجا بودنت چیست
۱۶چو ابراهیم این بشنید در گشت
چو گوئی زین سخن زیر و زبر گشت
۱۷روان شد خضر و او از پی دوان شد
ز دام خضر بیرون کی توان شد
۱۸بسی سوگند دادش کای جوانمرد
قبولم کن کنون گر میتوان کرد
۱۹چو تخمی در دلم کِشتی نهانی
کنون آبی بده ای زندگانی
۲۰بگفت این وز قفای او روان شد
که تا مردی ز مردان جهان شد
۲۱رباط کهنهٔ دنیا برانداخت
جهانداری بدرویشی درانداخت
۲۲بزرگانی که سِرّ فقر دیدند
بملک نقد درویشی خریدند
۲۳ز نقش پادشائی باز رستند
بمعنی از گدائی باز رستند
۲۴که گرچه ملکِ دُنیی پادشائیست
ولی چون بنگری اصلش گدائیست
۲۵