بگوش خود شنودستم ز هر کس
که موری را بسالی دانهٔ بس
۱ز حرص خود کند در خاک روزن
گهی گندم کشد گه جوگه ارزن
۲اگر بادی برآید از زمانه
نه او ماند نه آن روزن نه دانه
۳چو او را دانهٔ سالی تمام است
فزون از دانهٔ جستن حرام است
۴مثال مردم آمد حال آن مور
که نه تن دارد و نه عقل و نه زور
۵شده در دست حرص خود گرفتار
بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار
۶همی ناگاه مرگ آید فرازش
کند از هرچ دارد خوی بازش
۷هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت
دلش باید ازو ناکام برداشت
۸چو بستاند اجل ناگاه جانش
سر آرد جملهٔ کار جهانش
۹نه او ماند نه آن حرصش که بیش است
کدامین خواجه صد درویش پیش است
۱۰