شبی خفت آن گدایی در تنوری
شهی را دید میشد در سموری
۱زمستان بود و سرما بود بسیار
گدا با شاه گفت ای شاه هشیار
۲تو گرچه بیخبر بودی ز سرما
فرا سرآمد این شب نیز بر ما
۳عزیزا در بن این دیر گردان
صبوری و قناعت کن چو مردان
۴به مردی صبر کن بر جای بنشین
به سر می در مدو وز پای بنشین
۵حکیمی در مثل رمزی نمودست
که صبر اندر همه کاری ستودست
۶همه خذلان مردم از شتابست
خرد را این سخن چون آفتابست
۷شتاب ازحرص دارد جان مردم
نگه کن حرص آدم بین و گندم
۸اگر نه حرص در دل راه دادی
کجا از جنت الماوی فتادی
۹ز آدم حرص میراثست ما را
درازا محنتا آشفته کارا
۱۰