برِ دیوانهای بیدل شد آن شاه
که ای دیوانه از من حاجتی خواه!
۱چو خورشیدست تاجم چرخ و رخشم
چرا چیزی نخواهی تا ببخشم؟
۲به شه دیوانه گفت ای خفته در ناز
مگس را دار امروزی ز من باز
۳که چندان این مگس در من گزیدند
که گویی در جهان جز من ندیدند
۴شهش گفتا که این کار آن من نیست
مگس در حکم و در فرمان من نیست
۵بدو دیوانه گفتا رخت بردار
که تو عاجزتری از من به صد بار
۶چو تو بر یک مگس فرمان نداری
برو شرمی بدار از شهریاری
۷به گرد خواجه و شه چند گردی؟
گریزی جوی زین خلقان به مردی
۸چو میبینی که دایم خلق بسیار
بماندند از پی دنیا طلبکار
۹همه بنشسته یک یک دم به غم در
همیبندند یک یک جو به هم بر
۱۰کجا چون طبعِ مردم خویگیرست
ز هر کس آدمی عادت پذیرست
۱۱چو ایشان حال ایشان باز دانی
تو نیز از جهل خود در آز مانی
۱۲تو را چه گر توانگر سیمدار است؟
و یا درویش در صد اضطرار است؟
۱۳ترا از هر دو چون سود و زیان نیست
چرا پس در تنت زین غصه جان نیست؟
۱۴ز درویش و توانگر در رهِ آز
ببین تا خود چه میگردد به تو باز
۱۵اگر کم گردد از عمر تو ده سال
غمت نبود گر افزونت شود مال
۱۶ترا مالت ز عمر و جان فزونست
ندانم کاین چه سود او جنونست
۱۷الا ای بیخبر تا کی نشینی؟
قناعت کن اگر مرد یقینی
۱۸چو بالش نیست با خشتی به سر بر
چو خوبی نیست با زشتی به سر بر
۱۹چو دادی نیم نان این نیم جان را
فرا سر بر چنان کآید جهان را
۲۰