یکی پرسید از آن شوریده ایام
که تو چه دوست داری گفت دشنام
۱که هر چیزی که دیگر میدهندم
بجز دشنام منت مینهندم
۲چرا چندین تو اندر بند خلقی
بدان ماند که حاجتمند خلقی
۳که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست
نگیرد کس بیک جو زر ترا دست
۴اگر از جوع گردی نیم مرده
برای تکیه کردن نیم گرده
۵اگر روزی بباشی بهر دو، نان
ترا از پای بنشانند دونان
۶ببین تا از کرم پروردگارت
نشاند اندر نمازی چند بارت
۷ترا چون چشم برجانست وجانان
دلت را کی سرجانست و جانان
۸چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم
که بیشک خوان بیش از نان بود شوم
۹چه گردی گرد خوان و شاه چندین
که مشتی عاجزند و خوار و مسکین
۱۰