سؤالی کرد آن دیوانه شه را
که تو زر دوست داری یا گنه را
۱شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت
شکی نبود که زر رادو ستر داشت
۲بشه گفتا چرا گر عقل داری
گناهت میبری زر میگذاری
۳گنه با خویشتن در گور بردی
همه زرها رها کردی و مردی
۴ترا چون جان ببایدکرد تسلیم
چه مقصود از جهانی پر زر و سیم
۵تو با دنیا نخواهی بود انباز
برو با لقمهٔ و خرقه میساز
۶اگر بر خاک و گر بر بوریایی
چو با دنیا نیفتی پادشایی
۷چو تو بی محنتی نانی نیابی
چو تو بی رنج خلقانی نیابی
۸چرا خود را بسختی درفکندی
بدست تیره بختی درفکندی
۹ترا چون خرقه و نانی تمامست
فزون جستن ز بهر ننگ و نامست
۱۰چرا در بند خلقی باز مانده
جگر پر خون و دل پر آزمانده
۱۱شوی از یک جو زر دل بدونیم
که تا گویند او مردیست با سیم
۱۲برای نیم نان ای مرد غمناک
چه ریزی آب روی خویش برخاک
۱۳عزیزا کاه برگی بار منت
گران تر آمد از صد کوه محنت
۱۴