بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ
گهی فریاد میکرد و گهی جنگ
۱چو سگ از ننگ زر فریاد دارد
بیک جو خواجه چون دل شاد دارد
۲سگ اندر ننگ زر در جنگ و بانگیست
ترا زر میکند بانگ ارچه دانگیست
۳ز جایی گر ترا دانگی درافتد
ترا زان زر سقط بانگی درافتد
۴اگر صد بدرهٔ زر برفشانی
بود کم دانگی آن میزبانی
۵الا ای مرد دنیا دار مستی
چه خواهی دید زین دنیاپرستی
۶چرا در بت پرستی ای هو جوی
بسان کافران آوردهٔ روی
۷چرا داری طریق کافران رت
که تو زر میپرستی کافران بت
۸بتی زر نیست صد من پیش کفار
ترا یک جو زرست ای مرد دین دار
۹برو دنیا بدنیا دار بگذار
زر و بت در کف کفار بگذار
۱۰نشاید زر به جز بت ساختن را
نشاید بت به جز انداختن را
۱۱اگر صد گنج زر در پیش گیری
بروز واپسین درویش میری
۱۲