درآمد آن فقیر از خانقاهی
نهاده بر سر از ژنده کلاهی
۱یکی گفتش بطیبت ای خردمند
کلاه ار میفروشی قیمتش چند
۲جواب این بود آن درویش دین را
بکل کون نفروشم من این را
۳بسی خلقم خریدار کلاهاند
بکل کون از من می بخواهند
۴بنفروشم که دانم بهتر ارزد
که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد
۵چه دانی تو که من در سر چه دارم
چو من خود بی سرم افسر چه دارم
۶دلا بیدار شو گر هست دردیت
که ناوردند بهر خواب و خوردیت
۷گرفتم جملهٔ عالم بخوردی
ندانی جستن از مردن بمردی
۸ترا تا کی ز تو ای آفت خویش
تویی آفت تو هم برخیز از پیش
۹بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی
چه سنگین دل کسی، گویی کلوخی
۱۰بکن هرچت همی باید کژ و راست
اگر این را نخواهد بود واخواست
۱۱اگر چون خاک ره زر خواهدت بود
ز خاک راه بستر خواهدت بود
۱۲ترا چرخ فلک در چرخه انداخت
که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت
۱۳