ترا در ره بسی ریگست ای دوست
ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست
۱ز یک یک ریگ اگر تو میکشی بار
بسی به زانک از کوهی بیک بار
۲هوا و کبر و عجب و شهوت و آز
دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز
۳همه سر در کمینت میشتابند
که تا چون بر تو ناگه دست یابند
۴همه ریگیست اگر در هم زند دست
شود کوهی و در زیرت کند پست
۵بپرهیز ار دل تو مرد دین است
که کوه آتشین دوزخ اینست
۶یقین میدان که هرچ آرایش است آن
همه جان ترا آلایش است آن
۷چه خواهی آنچ ناپروردهٔ تست
چه جویی آنچ ناگم کردهٔ تست
۸اگر حق یک درم از دادهٔ خویش
ز تو بستاند ای افتادهٔ خویش
۹چنان ناحق شناسی تو گیرد
دو گیتی ناسپاسی تو گیرد
۱۰تویی اینجا بیک جوزر چنین هست
ولی صد ملک آنجا دادی از دست
۱۱ترا چون جای اصلی این جهان نیست
بدنیا غره بودن جای آن نیست
۱۲جهان بی وفا جز ره گذر نیست
ترا چندین تحمل در سفر نیست
۱۳خردمندا تو جانی و تنی آی
چراغی در میان گلخنی آی
۱۴چو خواهد گشت گلخن بوستانت
چراغی گو درین گلخن بمانت
۱۵درین نه کاسهٔ جان سوز دل گیر
گرت روزی عروسی کرد تقدیر
۱۶عروسی گر کنی بردار بانگی
منادی کن که کاسهٔ ده بدانگی
۱۷اگر چون یونسی در قعر عالم
چو جانت جوف ماهی شد مزن دم
۱۸وگر چون یوسفی با روی چون ماه
قناعت کن درین بیغولهٔ چاه
۱۹قناعت کن بآبی و بنانی
حساب خود چه گیری باز یابی
۲۰همه کار جهان ناموس و نام است
اگر نه نیم نان روزی تمام است
۲۱برو هر روز ساز نیم نان کن
دگر بنشین و کار آن جهان کن
۲۲فراغت در قناعت هرک دارد
ز مهر و مه کلاهش ترک دارد
۲۳