مگر بوالقاسم همدانی آنگاه
که از همدان برون افتاد ناگاه
۱سوی بت خانه آمد در نظاره
ستاده دید خلقی بر کناره
۲بر آتش دید دیگ پر ز روغن
که میجوشید چون دریای کف زن
۳زمانی بود،ترسائی درآمد
بخدمت پیش آن بت در سر آمد
۴بپرسیدند ازو کای سرفکنده
خدا را کیستی تو؟ گفت: بنده
۵بدو گفتند پس هدیه بنه زود
نهاد القصّه هدیه رفت چون دود
۶یکی دیگر درآمد همچنان کرد
بدین ترتیب ده کس را روان کرد
۷بآخر دیگری در پیش آمد
قوی بی قوّت و بی خویش آمد
۸نزار وزرد و خشک و لاغری بود
تو گوئی مردهٔ بر بستری بود
۹بپرسیدند کآخر کیستی تو
که مرده گوئیا میزیستی تو
۱۰چنین گفت او که لختی پوستم من
خدای خویشتن را دوستم من
۱۱چو گفت او این سخن گفتند بنشین
خوشی بنشست بر کرسی زرّین
۱۲بیاوردند آن روغن بیکبار
همی کردند بر فرقش نگونسار
۱۳ز تف دیگ روغن مرد مضطر
به پای افکند حالی کاسهٔ سر
۱۴چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود
تمامش سوختند آن جایگه زود
۱۵که از خاکسترش گردی که باشد
بود درمان هر دردی که باشد
۱۶چو شیخ آن حال دید از دور، بگریخت
بسی با خود در آن قصه بر آویخت
۱۷بدل میگفت کای مشغول بازی
چو ترسا دوستی آمد مجازی
۱۸برای دوستی جان باز آمد
اگر جان تو اهل راز آمد
۱۹تو هم در دوستی حق چنین باش
وگرنه با مخنّث هم نشین باش
۲۰چو او در دوستی بت چنین است
ترا گر دوستی حق یقینست
۲۱بترک جان بگو یا ترک دین کن
چو نتوانی چنان کردن چنین کن
۲۲