ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام
خطی آمد به سوی پیرِ بسطام
۱که شیخ دین چه میگوید در آنکس
که خورد او شربتی پاک مقدّس
۲که سی سالست تا لیل و نهارش
سری بودست بگرفته خمارش
۳رسید از بایزید او را جوابی
که اینجا هست مردی را شرابی
۴که دریا و زمین و عرش و کرسی
بیکدم خورد، ازو دیگر چه پرسی
۵هنوزش نعرهٔ هَل مِن مَزیدست
گر او را میندانی بایزیدست
۶چرا ناخورده مَی از دست رفتی
که هشیار آمدی و مست رفتی
۷بسی خود را تهی دستی نمائی
که ازجام تهی مستی نمائی
۸هزاران بحر نقد این جهانست
سراسر پر برای خاص جانست
۹چو اینجا مست از یک مَی توان شد
بدریا نوش کردن کی توان شد
۱۰اگر تو مستِ عشق دلفروزی
بیک فرمان بمیری و بسوزی
۱۱وگرنه، مستِ خویشی همچو مستان
بره رفتن چه برخیزد ز مستان
۱۲بفرمان رَو اگر داری مقامی
که گر مستی نیاری رفت گامی
۱۳که هر عاشق که بر فرمان نباشد
اگر دردش بوَد درمان نباشد
۱۴