سرخسی بود پیری خالوش نام
بسی بردی بسر با خضر ایّام
۱مگر جائی جوانی گرم رَو بود
که او نو بود و جانش نیز نو بود
۲دلی بود از حقیقت غرق نورش
نبودی هیچ کاری جز حضورش
۳خضر میشد بر آن پیرِ درویش
بره بر آن جوان را برد با خویش
۴جوان بنشست و پیر از بهر یاری
بدو گفت ای جوان تو در چه کاری
۵جوان گفتش جوان اینجا کدامست
که اکنون قربِ ده سال تمامست
۶که تا من لحظهٔ ز اندیشهٔ دوست
نه از مغزم خبر دارم نه از پوست
۷چو بشنید این سخن زو پیر دانا
بدو گفت ای جوانمرد توانا
۸مرا اندیشه کردن زو محالست
من این دانم که اکنون شَست سالست
۹که تا دایم چنان در عَیب خویشم
که یکدم نر نمیخیزد ز پیشم
۱۰چو خود را جمله ننگ و عیب بینم
چگونه در نجاست غیب بینم
۱۱مرا این گر نکو و گر نکو نیست
دمی از ننگ خود پروای او نیست
۱۲اگر مبرز بپردازم ز مردار
روا باشد که یار آید پدیدار
۱۳ولیکن با چنین مردار در بر
نیاید دولت این کار در بر
۱۴اگر پاکیت باید پاک گردی
وگرنه خون خوری در خاک گردی
۱۵چه خواهی کرد آخر این ریاست
چو خورشیدی که تابد بر نجاست
۱۶نخستین پاک گرد آنگاه بنگر
مرو بر جهل، چاه و راه بنگر
۱۷کسی کو در نجاست مشک جوید
میان بحر خاک خشک جوید
۱۸جوان را این سخن در دل چنان شد
که گفتی از دلش زان ننگ جان شد
۱۹بلرزید و بغرّید و نگون گشت
چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت
۲۰خضر گفتش که ای پیر دلفروز
مزن او را بدین تیغ جگرسوز
۲۱که این کار بزرگان جهانست
نه کار نازنینان جوانست
۲۲بلا شک مست را باید امان داد
کمان بر قوّت بازو توان داد
۲۳تو این دم مست عشق دلنوازی
گهی سرمست و گاهی سرفرازی
۲۴مئی باید ز مخموران خاصت
که تا از خود دهد کلّی خلاصت
۲۵همی هرچت کند از خویشتن دور
می تو آن بوَد نه آبِ انگور
۲۶کسی چون مستئی یابد برو دست
چنانداند که فانی گشت هر هست
۲۷چو از مستی فنا بشناختی باز
تو مستی در فنا سر بر میفراز
۲۸