چو یوسف را در افکندند در چاه
درآمد جبرئیل از سدره ناگاه
۱که دل خوش دار در درد جدائی
که خواهد بود زین چاهت رهائی
۲تو را برْهاند از غم حق تعالی
دهد از ملکت مصرت کمالی
۳نهد تاجی ز عزّت بر سر تو
فرستد مصریان را بر در تو
۴جهان در زیر فرمان تو آرد
جهانی خلق مهمان تو آرد
۵بیارد ده برادر را که داری
برای نان به پیش تو بخواری
۶علی الجمله بگو با من درین چاه
که چون چشمت برایشان افتد آنگاه
۷بزندانشان کنی یا دار سازی
و یا از بهرِ کشتن کارسازی
۸و یا از زخم چوب و تازیانه
ز هر یک خون کنی جوئی روانه
۹چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل
که چون آیند خوانمشان بتعجیل
۱۰نه از بفروختن گویم نه ازچاه
براندازم نقاب از روی آنگاه
۱۱اگر سازند پیشم خویش را خم
چه گویم هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم
۱۲شما آخر تأسّف می نخوردید
ز درد آنکه با یوسف چه کردید؟
۱۳بر ایشان بر گشادن این کمین بس
عذاب سخت ایشان را همین بس
۱۴اگر دلهای ایشان خاره گردد
ازین تشویر حالی پاره گردد
۱۵دلت مردهست اگر زین درد فردست
که بی شک زنده را احساس در دست
۱۶تو خامی، زین حدیثت خوش نیفتد
که جز در سوخته آتش نیفتد
۱۷چو مومی روز و شب در سوختن باش
که تا آتش کند افروختن فاش
۱۸چو در غیری ندیدی هیچ خیری
چرا مشغول میگردی بغیری
۱۹چو کارت با خود افتادست پیوست
سفر در خویش کن بی پای و بی دست
۲۰اگر در خویشتن یک دم بگردی
چو صد دل دان که در عالم بگردی
۲۱ترا یک ذرّه در خود عیب دیدن
به از صد نورِ غیب الغیب دیدن
۲۲