چو سنگ و آهن افتادند درکار
زهر دو آتشی آمد پدیدار
۱درآمد سوخته کز سوز میزیست
زبان بگشاد آتش گفت هین کیست
۲جوابش داد آنجا سوخته باز
که هستم آشنا ای یار دمساز
۳پس آتش گفت کارم روشنائیست
تو تاریکی ترا چه آشنائیست
۴جوابش داد حالی سوخته خوش
که تاریک از کهام الا ز آتش
۵مرا تو سوختی در روشنائی
کنون گوئی نداری آشنائی
۶چنین چون سوخته من از توام زار
بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار
۷چو عجن سوخته بشناخت آتش
ز عالم دست با او کرد درکش
۸اگر تو نیز زین غم برفروزی
چو اینجا سوختی آنجا نسوزی
۹که خشت پخته گرچه از زمین زاد
ولیکن هست خشتی آتشین زاد
۱۰چو خشت پخته خشتی آتشینست
نشاید گور آن را کاهل دینست
۱۱چو شرعت این قدر جایز ندارد
برای آتشت هرگز ندارد
۱۲چراغی گر بچشم آید چمن را
کند پژمرده حالی یاسمن را
۱۳چراغی کز در حق نازنینست
مثالش چون چراغ یاسمینست
۱۴اگرچه در مشقّت میبوَد زیست
ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست
۱۵اگر برگ گلی افتد بما بر
ز ما کس را نه بینی بینواتر
۱۶