بغزّالی مگر گفتند جمعی
که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی
۱بترسید و درون خانه بنشست
که تا خود روزگارش چون دهد دست
۲چو در خانه نشستن گشت بسیار
دلش بگرفت از خانه بیک بار
۳کسی نزدیک بوشهدی فرستاد
که ای در راه حق داننده اُستاد
۴ز بیم ملحدان در خانه ماندم
اگر عاقل بُدم دیوانه ماندم
۵چه فرمائی مرا تا آن کنم من
مگر این درد را درمان کنم من
۶ازان پیغام بوشهدی برآشفت
بدان پیغام آرنده چنین گفت
۷امام خواجه را گو ای زره دور
چو تو حق را نه هم رازی نه دستور
۸چو حق میکرد در اوّل پدیدت
نپرسید از تو چون میآفریدت
۹بمرگت هم نپرسد از تو هیچی
تو خوش میباش حالی چند پیچی
۱۰چو بی تو آوریدت در میانه
ترا بی تو برد هم بر کرانه
۱۱چو غزّالی شنید این شیوه پیغام
دلش خوش گشت و بیرون جست از دام
۱۲چو راهت نیست در ملک الهی
چنان نبود که تو خواهی، چه خواهی
۱۳