یکی پیری بخاری بود در راه
مخنث پیشهٔ را دید ناگاه
۱چو او را دید تر دامن بعالم
کشید از ننگ او دامن فراهم
۲مخنث گفت ای مرد بخارا
نشد نقد من و تو آشکارا
۳مشو امروز نقدت را خریدار
که فردا نقدها گردد پدیدار
۴چو مقبولی و مردودی عیان نیست
ترا از خویش سود از من زیان نیست
۵چو تو کوری خود میبینی امروز
چرا دامن ز من در چینی امروز
۶ولی امروز میباید مُقامت
که تا فردا رسد خطی بنامت
۷چو بشنید این سخن آن مرد از وی
بخاک افتاد دل پُر درد از وی
۸دلا امروز نقد تو که دیدست
که دل از وی بظاهر در کشیدست
۹تفحص گر کنی از نقد جانت
تحیّر بیش گردد هر زمانت
۱۰بفرمان رو چو داری اختیاری
دگر با هیچ کارت نیست کاری
۱۱ازینجا گر نکو ور بد برندت
چو بیخود آمدی بیخود برندت
۱۲