پیمبر گفت بس مفسد زنی بود
که در دین همچو گِل تر دامنی بود
۱مگر میرفت در صحرا براهی
پدید آمد میان راه چاهی
۲سگی را دید آنجا ایستاده
زبانش از تشنگی بیرون فتاده
۳بشفقت ترک کار خویشتن کرد
ز موزه دلو و از چادر رسن کرد
۴کشید آبی به سگ داد و خدایش
گرامی کرد در هر دو سرایش
۵شب معراج دیدم هچو ماهش
بهشت عدن گشته جایگاهش
۶زنی مفسد سگی راداد آبی
جزا بودش ز حق چندین ثوابی
۷اگر یک دل کنی آسوده یک دم
ثوابش برنتابد هر دو عالم
۸برای آنکه دل با خویش باشد
ثوابش از دو گیتی بیش باشد
۹ز ابلیسیِ خود گر پاک گردی
چو آدم سخت نیکو خاک گردی
۱۰چو ابلیسی منی آورد جانت
کَی از رحمت بوَد بَر جاودانت
۱۱