چو از بوزرجمهر افتاد در خشم
دل کسری، کشیدش میل در چشم
۱معمایی فرستادند از روم
که گر آنجا کنند این راز معلوم
۲خراجش میفرستیم واگرنه
جفا بیند ز ما چیزی دگر نه
۳حکیمان را بهم بنشاند کسری
کسی زیشان نشد آگاهِ معنی
۴همه گفتند این راز سپهرست
چنین کار از پی بوزرجمهرست
۵برون از وی کسی نشناسد این راز
بپرسید این معمّا را ازو باز
۶حکیم رانده را نوشیروان خواند
بدان خواری عزیزش همچو جان خواند
۷حکایت کرد حالی آن معماش
که جز تو کس نیارد کرد پیداش
۸حکیمش گفت یک حمّام خواهم
وزان پس ساعتی آرام خواهم
۹تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه
به یخ بر من نویس این قصّه آنگاه
۱۰که گرچه چشمِ من کورست امّا
بدین حیلت بگویم این معمّا
۱۱چنان کردند القصّه که او گفت
که تا گفت آن معمّا و نکو گفت
۱۲بغایت شادمان شد زو دل شاه
بدو گفتا که از من حاجتی خواه
۱۳حکیمش گفت چون این روی دیدی
که کورم کردی ومیلم کشیدی
۱۴کنون آن خواهم از تو ای سرافراز
که بس سرگشتهام چشمم دهی باز
۱۵شهش گفتا که من این کی توانم
تو خود دانی که من این میندانم
۱۶حکیمش گفت ای شاه سرافراز
چو نتوانی که چشم من دهی باز
۱۷مکن تندی ز کس چیزی ستان تو
که گر خواهی توانی دادش آن تو
۱۸چرا میبستدی چیزی که از عز
عوض نتوانی آن را داد هرگز
۱۹ترا هر یک نفس دُرّی عزیزست
وزین دُرّت گرامیتر چه چیزست
۲۰مده بر باد این گوهر ببازی
که گر خواهی که بازآری چه سازی
۲۱تو میباید که هر دم پیش آئی
تو هر دم تا بکی با خویش آئی
۲۲بنفشه چون نهٔ نرگس نبودی
چرا چون این و آن کور و کبودی
۲۳همه چون رعد بانگی بیدرنگی
همه چون بُرجِ عقرب کور و لنگی
۲۴ترا از تو هزاران پرده در پیش
چگونه ره بری یک ذرّه در خویش
۲۵تو بیخویشی اگر با خویش آئی
ز خیل پس روان در پیش آئی
۲۶نخواهندت بخود هرگز رها کرد
ترا بس عمر میباید قضا کرد
۲۷اگر روزی تو زینجا دور مانی
چرا بیگانه و مهجور مانی
۲۸یقین میدان که چون آن آشنائی
پدید آید نماند این جدائی
۲۹