در آن ویرانه شد محمود یک روز
یکی دیوانهای را دید پر سوز
۱کلاهی از نمد بر سر نهاده
بد و نیک جهان بر در نهاده
۲بر او چون فرود آمد زمانی
تو گفتی داشت اندوه جهانی
۳نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد
نه از اندوه خود یک دم گذر کرد
۴شهش گفتا که چه اندوه داری
که گویی بر دلت صد کوه داری
۵زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز
که ای پرورده در صد پردهٔ ناز
۶گرت هم زین نمد بودی کلاهی
ترا بودی درین اندوه راهی
۷ولیکن در میان پادشایی
چه دانی سختی و درد جدایی؟
۸که مومی با عسل خفته بهصد ناز
نه از آتش خبر دارد نه از گاز
۹ولی هرگه که از وی شمع سازند
ز سوزَش روشنیِ جمع سازند
۱۰چو اشک از آتش آید افسر او
بداند آنچه آید بر سر او
۱۱تو هم این دم نهای از خویش آگاه
ولی آن دم که برگیرندت از راه
۱۲بههر یک یک نفس روشن بدانی
که مُرده بودهای در زندگانی
۱۳