یکی پرسید از شبلی که در راه
که بودت بدرقه اول بهدرگاه؟
۱سگی را گفت دیدم بر لب آب
که یک ذره نداشت از تشنگی تاب
۲چو دیدی روی خود در آب روشن
گمان بردی سگی دیگر معیّن
۳نخوردی آب از بیم دگر سگ
بجَستی از لب آن آب در تگ
۴چو گشت از تشنگی دل بیقرارش
ز اندازه برون شد انتظارش
۵بهآب افکند خود را ناگهانی
که تا شد آن سگ دیگر نهانی
۶چو او از پیش چشم خویش برخاست
خود او بود آن حجاب، از پیش برخاست
۷چو برخاست این چنین روشن حسابم
یقینم شد که من خود را حجابم
۸ز خود فانی شدم، کارم برآمد
سگی در راهم اول رهبر آمد
۹تو هم از راه چشم خویش برخیز
حجاب تو تویی از پیش برخیز
۱۰گرت مویی خودی برجای باشد
ترا بندی گران بر پای باشد
۱۱ترا آن بِه بُدی ای مرد فرتوت
که از گهواره بردندی بهتابوت
۱۲ازان موسی ز حق ان پایگه یافت
که از گهواره در تابوت ره یافت
۱۳حضور او اگر باید مدامت
میا با خود دگر این می نمامت
۱۴میا با خود بیا بیخود ز خود دور
که هست آن بیخودی نورٌ عَلی نور
۱۵اگر تو بالغ اسرار گردی
ز یکیک عضو برخوردار گردی
۱۶نه طفی ماندت نه احولی نیز
ازو گویی وزو بینی همه چیز
۱۷