شبی در خواب دید آن مرد بیدار
که ناگه بایزید آمد پدیدار
۱بدو گفتا که ای شیخ زمانه
چه گفتی با خداوند یگانه
۲چنین گفت او که امر آمد ز درگاه
که ای سالک چه آوردیم از راه
۳بحق گفتم که آوردم گناهت
ولی شرکت نیاوردم ز راهت
۴بدنیا خورده بودم شربتی شیر
شبم درد شکم آمد گلوگیر
۵چو آن شب درد را آهنگ جان خاست
بدل گفتم چو خوردم شیر ازان خاست
۶حقم گفتا که میگوئی که از راه
ترا شرکی نیاوردم بدرگاه
۷بدین زودی فراموشت شد ای پیر
که آوردی نو شرک آخر دران شیر
۸چو تو از شرک درد از شیر دیدی
خطی در دفتر وحدت کشیدی
۹مکن دعوی وحدت آشکاره
که تو از شرک هستی شیرخواره
۱۰کجا بوید گل توحید جانت
که بوی شرک آید از دهانت
۱۱تو وقتی در حقیقت بالغ آئی
که پاک از شیر خوردن فارغ آئی
۱۲