قمر گفتا که من در عشق خورشید
جهان پُر نور خواهم کرد جاوید
۱بدو گفتند اگر هستی درین راست
شبانروزی بتگ میبایدت خاست
۲که تا در وی رسی و چون رسیدی
درو فانی شوی در ناپدیدی
۳بسوزی آن زمان تحت الشُعاعش
وجودت خفض گردد زارتفاعش
۴چو ازتحت الشعاع آئی پدیدار
شود خلقی جمالت را خریدار
۵بانگشتت بیکدیگر نمایند
بدیدارت نظرها برگشایند
۶چه افتادست تا نوری بیک بار
ز پیش نور میآید پدیدار
۷یکی سرگشته فانی گشته بی باک
هویدا شد ز جرم باقی خاک
۸یکی خود سوخته تحت الشعاعی
وصالی یافت بعد از انقطاعی
۹شب دو گفته با چندان جمالش
مدد گیرد ز نقصان هلالش
۱۰چو این شب خویش آراید یقینست
بدو کس ننگرد کو خویش بینست
۱۱ولی هر گه که بینی چون خلالش
درو بینند یعنی در هلالش
۱۲تو تا هستی خود در پیش داری
بلای جاودان با خویش داری
۱۳ز چرک شرکت آنگه دل بگیرد
که دل در بیخودی منزل بگیرد
۱۴زشیر شرک اگر خویت شود باز
بلوغت افتد از توحید آغاز
۱۵