ایاز سیمبر در خواب خوش بود
دلش چون دیده یک ساعت بیاسود
۱ببالین آمدش محمودِ غازی
که بود اندر سر او سرفرازی
۲ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار
هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار
۳چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه
همی مالید پایش تا سحرگاه
۴بآخر چون زخواب خوش درآمد
ز شرم شاه چون آتش برآمد
۵چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون
چو تو باز آمدی من رفتم اکنون
۶دران ساعت که تو بیخویش بودی
زهر وصفت که گویم بیش بودی
۷دران ساعت که دیدم جان فزایت
نبودی تو که من بودم بجایت
۸چو با خویش آمدی محبوب گم شد
چو تو طالب شدی مطلوب گم شد
۹مباش ای دوست تا محبوب باشی
که گر باشی بخود محجوب باشی
۱۰ز خود بگذر که بی خود جمله مائی
چو بیخود خوش تری با خود چرائی
۱۱چو معدومی همه موجود باشی
چو بر هیچی همه محمود باشی
۱۲همی تا با خودی از تو نگویند
ولی تا بیخودی جز تو نجویند
۱۳