فرستادست شیخ مهنه سه چیز
خلالی و کلاهی و شکر نیز
۱بر معشوق، چون معشوق آن دید
بنپذیرفت کز مخلوق آن دید
۲بخادم گفت با شیخت چنین گوی
که ما را باز شد کلّی ازین خوی
۳خلال آن را بکار آید که پیوست
بجز خون خوردنش چیزی دهد دست
۴چو من خون خوارهٔ پیوسته باشم
تو دانی کز خلالت رَسته باشم
۵شکر آن را بکار آید که از قهر
نباید خوردنش یک شربتی زهر
۶چو این تلخی نخواهد شد ز کامم
تو دانی کین شکر باشد حرامم
۷کلاه آن را بود لایق که سر داشت
و یا از سر سرموئی خبر داشت
۸کسی کو چون گریبان بی سر آید
کجا هرگز کلاهش در خور آید
۹سه چیز تو ترا ای زندگانی
مرا یک چیز بس دیگر تو دانی
۱۰کسی کو نقد خورشید الهی
بدست آرد دگر داند ملاهی
۱۱اگر تو برگِ سرّ عشق داری
به بیبرگی تو دایم سردرآری
۱۲که گر این سر همی خوانی جهانی
نمیباید سر خویشت زمانی
۱۳که چون از شمع سر یابد جدائی
سواد جمع یابد روشنائی
۱۴قلم را سر بریدن سخت زیباست
وگرنه زو نه بیند کس خطی راست
۱۵چو برخیزی ز باطل حق دهندت
مقیّد بفگنی مطلق دهندت
۱۶ز پیش خویشتن بر بایدت خاست
که تا این کار بنشیند ترا راست
۱۷که تا با خویش میآئی تو پیوست
هم آنگاهی شود معشوق از دست
۱۸