شبی برفی عظیم افتاد در راه
سراپرده زده سلطان ملکشاه
۱ز سرما مرغ و ماهی آرمیده
همه در کوشَها سر درکشیده
۲براندیشید سلطان گفت امشب
غم سلطان که خواهد خورد یا رب
۳بباید رفت تا بینم نهفته
که در سرما بدین درکیست خفته
۴چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد
درو هم برف و هم سرما اثر کرد
۵ندید ازهیچ سو یک پاسبان را
مگر یک خفتهٔ بیدار جان را
۶قبائی از نمد افکند در بر
ز میخ خیمه بالش خاک بر سر
۷همه شب لالکا در پای مانده
ز دست برف بر یک جای مانده
۸ندانم تا شبی از درد دین تو
بدین درگاه بودستی چنین تو
۹اگر یک ذرّه دلسوزیت بودی
شبی آخر چنین روزیت بودی
۱۰ز بانگ پای سلطان مرد از راه
بجَست از جای و بانگی زد بران شاه
۱۱که هان تو کیستی شه گفت حالی
منم ای مهربان سلطانِ عالی
۱۲تو باری کیستی ای مرد کاری
که سلطان را چنین شب پاس داری
۱۳زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه
منم مردی غریب بیوطنگاه
۱۴وطنگاهم به جز درگاه شه نیست
مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست
۱۵مرا تا جان و تن همراه باشد
سرم آنجا که پای شاه باشد
۱۶شهش گفتا که فرمان دادمت من
عمیدی خراسان دادمت من
۱۷چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت
ازو آن مرد نام معتبر یافت
۱۸اگر تو هم شبی بر درگه یار
بروز آری زهی دولت زهی کار
۱۹اگر یک شب به بیداری رسی تو
به سرحدّ وفاداری رسی تو
۲۰ز فقرت خلعتی بخشند جاوید
که یک یک ذرّه میبینی چو خورشید
۲۱گر آن دیده بدست آری زمانی
اگر کوری شوی صاحب قرانی
۲۲بزرگان را که شد کاری مهیّا
بچشم نیستی دیدند اشیا
۲۳چو چشم نیستی درکارت آید
شکر زهرت شود گل خارت آید
۲۴