یکی دیوانهٔ کو بود در بند
بلب میگفت رازی با خداوند
۱یکی بر لب نهادش گوش حالی
که تا واقف شود زان سرِّ عالی
۲بحق میگفت: این دیوانهٔ تو
که بود او مدّتی هم خانهٔ تو
۳چو در خانه نگنجیدی تو با او
که در خانه تو میبایست یا او
۴بحکم تو کنون زین خانه رفتم
چو توهستی من دیوانه رفتم
۵درین مذهب که جز این هیچ ره نیست
بترکه ما و من شرک و گنه نیست
۶برون آ ای پسر زین خانهٔ تنگ
که بار تو گرانست و خرت لنگ
۷ازینجا رخت سوی لامکان کش
بُراق عشق را در زیرِ ران کش
۸که بار عشق را جان بارگیرست
ولی میدان خلدش ناگزیرست
۹ملازم باش این در راه که ناگاه
بقرب خویشتن خاصت کند شاه
۱۰حضور تست اصل تو و گر هیچ
حضور تو همی باید دگر هیچ
۱۱اگر تو حاضر درگاه گردی
ز مقبولان قرب شاه گردی
۱۲