یکی شوریدهٔ میشد سحرگاه
سر خاک بزرگی دید در راه
۱بسی سنگ نکو بر هم نهاده
یکی نقش قوی محکم نهاده
۲زمانی نیک چون آنجا باستاد
دل خود پیش جان او فرستاد
۳چنین گفت او که این شخصی که خفتست
ندارد هیچ، ازان کارش نهفست
۴چنین مردی قوی جان عزیزش
نمیبینم درین ره هیچ چیزش
۵جز این سنگی که بر گورش نهادند
نصیبی از همه کَونش ندادند
۶بدو گفتند روشن کن تو ما را
چنان کین راز گردد آشکارا
۷چنین گفت او که این مردیست خفته
بترک دنیی و عقبی گرفته
۸نه دنیا دارد و نه آخرت نیز
که او بودست خواهان دگر چیز
۹ولی چه سود کان چیزیست کز عز
بکس نرسید و نرسد نیز هرگز
۱۰پس او گر راستی ور پیچ دارد
همه از دست داده هیچ دارد
۱۱جهانی را که چندین ضرّ و نفعست
ببین تا حدِّ او از خفض و رفعست
۱۲بروز این جمله در چشمت نهد راست
شبت در خشم گرداند کم و کاست
۱۳بینداز این جهان پیچ بر پیچ
چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ
۱۴تو این بنهادن و برداشتن بین
ز هیچی این همه پنداشتن بین
۱۵طریقت چیست نقد جان فکندن
که خود را در غلط نتوان فکندن
۱۶چو چشمت نیست دایم در غلط باش
که نقش راه زن آمد ز نقّاش
۱۷اگرچه دردِ بی اندازه هستست
بکلی کی دهد معشوق دستست
۱۸که تا عاشق بوَد پیوسته سوزان
وزو پیوسته معشوقش فروزان
۱۹همه کس را چو در خوردست معشوق
بکلی کی رسد هرگز بمخلوق
۲۰نباشد آگهی در خورد ما را
ز شوق او بماند درد مارا
۲۱توئی عاشق ترا بِه دل که سوزد
تو دل میسوز تا او میفروزد
۲۲اگر داری سر این گر نداری
جز این ره هیچ ره دیگر نداری
۲۳درو معدوم شو ای گشته موجود
تو واو در نمیگنجد چه مقصود
۲۴