مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز
به راهِ بادیه میرفت یک روز
۱جوانی دید همچون شمعِ مجلس
بهدست آورده شاخی چند نرگس
۲قصَب بر سر یکی نعلین در پای
خرامان با لباسی مجلسآرای
۳قدم میزد به زیبایی و نازی
چو کبکی کاو بوَد ایمن ز بازی
۴بر او رفت شبلی از سر مهر
بدو گفت ای جوانِ مشتریچهر
۵چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد؟
جوان ماهرو گفتش ز بغداد
۶برون رفتم از آنجا صبحگاهی
کنون در پیش دارم سخت راهی
۷دو ساعت بود از بُنگاه رفته
برآمد پنج روز از راه رفته
۸چو شد القصّه شبلی تا حرمگاه
یکی را دید مست افتاده در راه
۹سته گشته ضعیف و ناتوان هم
دلش رفته ز دست و بیمِ جان هم
۱۰حکایت کرد شبلی نزد یاران
که چون دید او مرا آهسته نالان
۱۱مرا از پیشِ کعبه داد آواز
که ای بوبکر میدانی مرا باز؟
۱۲من آن نازکتنِ تازهجوانم
که دیدی در فلان جایی چنانم
۱۳مرا با صد هزاران ناز و اعزاز
به پیش خویش خواند و کرد دَر باز
۱۴بههر ساعت مرا گنجی دگر داد
بههر دم آنچه جستم بیشتر داد
۱۵کنون چون آمدم با خود بهیکبار
بگردانید بر فرقم چو پرگار
۱۶دلم خون کرد و آتش در من انداخت
ز صحن گلشنم در گلخن انداخت
۱۷به بیماری و فقرم مبتلا کرد
ز گردونم بهیک ساعت جدا کرد
۱۸نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم
چنین کهامروز میبینی چنینم
۱۹ازو پرسید شبلی کای جوانمرد
چنین کت امر میآید چنان گرد
۲۰جوابش داد کای شیخ یگانه
کهرا این برگ باشد جاودانه؟
۲۱نمیدانم منِ مست این معمّا
که میگوید تو باشی جمله یا ما
۲۲ازان میسوزم و زان میگدازم
که مویی در نمیگنجد چه سازم
۲۳تو خود در پیشِ چشم خود نشستی
ز پیش چشم خود برخیز و رستی
۲۴فرستادند بهرِ سودت اینجا
ندیدم سود جز نابودت اینجا
۲۵چو بهره از همه چیزیت هیچ است
همه قسمت ز چندین پیچپیچ است
۲۶اگر تو ره روی عمری بسوزی
که جز هیچت نخواهد بود روزی
۲۷