بخش دوازدهم

(۲) حکایت سنگ و کلوخ عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

مگر سنگ و کلوخی بود در راه

بدریائی در افتادند ناگاه

۱

بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم

کنون با قعر گویم سرگذشتم

۲

ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد

ندانم تا کجا رفت و کجا شد

۳

کلوخ بی زبان آواز برداشت

شنود آوازِ او هر کو خبر داشت

۴

که از من در دو عالم من نماندست

وجودم یک سر سوزن نماندست

۵

ز من نه جان و نه تن می‌توان دید

همه دریاست، روشن می‌توان دید

۶

اگر همرنگ دریا گردی امروز

شوی در وی تو هم دُرّ شب افروز

۷

ولیکن تا تو خواهی بود خود را

نخواهی یافت جان را و خرد را

۸

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ بخش دوازدهم (۱۴ شعر) قرار دارد.