مگر سنگ و کلوخی بود در راه
بدریائی در افتادند ناگاه
۱بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم
کنون با قعر گویم سرگذشتم
۲ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد
ندانم تا کجا رفت و کجا شد
۳کلوخ بی زبان آواز برداشت
شنود آوازِ او هر کو خبر داشت
۴که از من در دو عالم من نماندست
وجودم یک سر سوزن نماندست
۵ز من نه جان و نه تن میتوان دید
همه دریاست، روشن میتوان دید
۶اگر همرنگ دریا گردی امروز
شوی در وی تو هم دُرّ شب افروز
۷ولیکن تا تو خواهی بود خود را
نخواهی یافت جان را و خرد را
۸