نشسته بود کیخسرو چو جمشید
نهاده جامِ جم در پیشِ خورشید
۱نگه میکرد سرّ هفت کشور
وز آنجا شد به سَیر هفت اختر
۲نماند از نیک و بد چیزی نهانش
که نه در جام جم میشد عیانش
۳طلب بودش که جامِ جم ببیند
همه عالم دمی درهم ببیند
۴اگرچه جملهٔ عالم همیدید
ولی در جام جام جم نمیدید
۵بسی زیر و زبر آمد در آن راز
حجابی مینشد از پیشِ او باز
۶بهآخر گشت نقشی آشکارا
که در ما کی توانی دید ما را؟
۷چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک
که بیند نقشِ ما در عالم خاک؟
۸چو فانی گشت از ما جسم و جان هم
ز ما نه نام ماند و نه نشان هم
۹تو باشی هرچه بینی ما نباشیم
که ما هرگز دگر پیدا نباشیم
۱۰چو نقش ما به بینقشی بَدَل شد
چه جویی نقش ما؟ چون با ازل شد
۱۱همه چیزی بهما زان میتوان دید
که ممکن نیست ما را در میان دید
۱۲وجود ما اگر یک ذرّه بودی
هنوز آن ذرّه در خود غرّه بودی
۱۳نبیند کس ز ما یک ذرّه جاوید
که از ذرّه نگردد ذرّه خورشید
۱۴اگر از خویش میجویی خبر تو
بمیر از خود مکن در خود نظر تو
۱۵اگرچه لعبتان دیده خردند
ولی از خویشتن پیش از تو مردند
۱۶ازان یک ذرّه روی خود ندیدند
که تا بودند مرگ خود گُزیدند
۱۷ازان پیوسته خویش از عز نبینند
که خود را مردگان هرگز نبینند
۱۸اگر در مرگ خواهی زندگانی
گمان زندگانی مرگ دانی
۱۹اگر خواهی تو نقش جاودان یافت
چنان نقشی به بینقشی توان یافت
۲۰کنون گر همچو ما خواهی چو ما شو
بهترک خود بگو از خود فنا شو
۲۱حصاری از فنا باید درین کوی
وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی
۲۲چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت
ز ملک خویش دست خود تهی یافت
۲۳یقینش شد که ملکش جز فنا نیست
که در دنیا بقا را هم بقا نیست
۲۴چو صحرای خودی را سدِّ خود دید
قبای بیخودی بر قدِّ خود دید
۲۵چو مردان ترک مُلکِ کمبقا گفت
شهادت گفت و بر دست فنا خفت
۲۶مگر لهراسپ آنجا بود خواندش
بجای خویش در ملکت نشاندش
۲۷بهغاری رفت و بُرد آن جام با خویش
بهزیر برف شد دیگر میندیش
۲۸کسی کاو غرق شد از وی اثر نیست
وزو ساحلنشینان را خبر نیست
۲۹تو هم در عین گردابی بمانده
نمیدانی که در خوابی بمانده
۳۰که تو با ما یخی بر آفتابی
و یا کف گِلی بر روی آبی
۳۱چو بی کشتی تو در دریا نشستی
بگوید با تو دریا آنچه هستی
۳۲