سپهداری برای کوتوالی
بجائی قلعهٔ میکرد عالی
۱یکی دیوانهٔ آمد پدیدار
به پیش خویش خواندش آن سپهدار
۲بدو گفتا ببین کین قلعه چونست
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
۳ازین قلعه کسی کاعزاز دارد
ببین تا چه بلا زو باز دارد
۴زبان بگشاد آن دیوانه حالی
بدو گفتا تو مردی تیره حالی
۵بلا چون ز آسمان میافتد آغاز
بقلعه میروی پیش بلا باز
۶بلای خویشتن چون تو تمامی
بلائی نیز مطلب ای گرامی
۷ز خویش و از بلای خویش آنگاه
خلاصی باشدت کلّی درین راه
۸که افتاده شوی و پست گردی
نمانی زنده تا که هست گردی
۹