جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
۱چه گویم با که گویم این حقیقت
زبان وهم کی داند طبیعت
۲که باشند این دو سه پژمرده دلها
بمانده پایشان در آب و گلها
۳طمع از دام و دانه نابریده
شراب وصل دلبر ناچشیده
۴چو سنگ افسرده اندر بی نیازی
به سر بردند عمر خود به بازی
۵ندارم بهرهٔ از حال ایشان
از آن ببریدهام از قال ایشان
۶ز مرغان من برای آن رمیدم
که کس را مشتری خود ندیدم
۷اگر آهی برآرم از دل تنگ
بسوزد بر فلک مریخ و خرچنگ
۸بدرد زهره حالی زهرهٔ خویش
عطارد خاک سازد بهرهٔ خویش
۹به چاه افتد مه و گردد چو ماهی
به صحرای وجود ای از تو شاهی
۱۰به اقبال تو ای دادار عالم
که باد ابر مرادت کار عالم
۱۱بگویم حال مرغان ستمکار
بگویم تا چه داند هر کسی کار
۱۲سراسر قصههاشان باز جویم
وز آن پس دانش و اعزاز جویم
۱۳