تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست
چو مرغان اندرین راهت گذر نیست
۱تو تا کی در درون خانه گردی؟
به میدان آی اگر مرد نبردی
۲به دریای عدم رفتی چو ماهی
بصحرای وجود آ گر تو شاهی
۳حریف مجلس عشاق میباش
بجام شوق اومشتاق میباش
۴اگر خلوت نشین بی ریائی
چو زاغان مردهٔ شهوت چرائی
۵اگر خلوت نشین سالکی تو
چرا در بند دنیا هالکی تو
۶بجز نامی نداری در جهان فاش
همان شکلی که صورت کرده نقاش
۷برون آوازه داری چون مبیره
درونت چون برون دیگ تیره
۸تو در عالم بسی آوازه داری
ولی مرغی حزین و سوگواری
۹اگر هستی بیا در نیستی رو
غم نادیدنت برما بیک جو
۱۰سلیمان کرد نامت شاه مرغان
ببر خار ستم از راه مرغان
۱۱اگر سرلشکری لشکر کشی کن
وگرنه خاک شو نی آتشی کن
۱۲وگر از خود بسی پروا نداری
چرا چون شمع صد پروانه داری
۱۳نه شمعی و نه پروانه چه مرغی
نه خویشی و نه بیگانه چه مرغی
۱۴از آن ببریده از جمع اصحاب
که تا آسان کنی هم خورد و هم خواب
۱۵تو گردر جمع باشی جمع گردی
تو باشی شمع او را شمع گردی
۱۶میان خلق باش و با خدا باش
چو جان با تن نشین وز تن جدا باش
۱۷چو در کثرت شوی وحدت طلب کن
نظر در جسم و جان بوالعجب کن
۱۸چو میگردی بگرد خویش تنها
چرا چون من زنی مانند تنها
۱۹به تنهائی کجا خواهی رسیدن
به یاری میتوان منزل بریدن
۲۰به تنهائی کس داند نشستن
که نقش غیر تاند پاک شستن
۲۱به تنهائی کسی باشد طلبکار
که نبود او به بند خود گرفتار
۲۲اگر نه پایمال دیو گردی
بگرد زرق و عذر و دیو گردی
۲۳وگرنه پایمال نفس مانی
معذب در بلای جاودانی
۲۴به بندد اهرمن راه مجالش
به بادی بر دهد هر دم خیالش
۲۵به دست دیو در ماند گرفتار
حقیقت را نبیند راه و هنجار
۲۶