شنیدستم من از پیر خردمند
جوانی در مغاک کوه الوند
۱گرفته گوشهای بی توشه و نوش
چو مرد حیدری گشته نمدپوش
۲چو سیمرغ از پس کوه قناعت
قرین در وحدت و دور از جماعت
۳ز ناپاکی خود دل پاک شسته
ز خود برخاسته در خود نشسته
۴ولیکن خدمت پیران نکرده
ز استاد خرد سیلی نخورده
۵به خود میرفت راه بینهایت
نباشد پادشاهی بی ولایت
۶ببردش خواهرش هر روز نانی
همیکردی به نانی زندگانی
۷به خواهر گفت روزی ای مرا جان
برو زین بیشتر ما را مرنجان
۸عنایت کرد با من لطف یزدان
حوالت کرد خدمت را به رضوان
۹همی آرد به من حلوا و نانم
روان از مطبخ دارالجنانم
۱۰جواب پیر بین با خود چه گفتهست
مگر دیوش به دام خود گرفتهست
۱۱به پیر وقت گفتند این حکایت
که دانم در شکست و در شکایت
۱۲بسی با او بکرد ابلیس تلبیس
به کار آمد کنون تلبیس ابلیس
۱۳اشارت کرد مرد نیک را پیر
برو آنجا ز سر تا پای او گیر
۱۴بگو ای با همه وی از همه فرد!
سلامت میکند پیر ای جوانمرد
۱۵بسی گشتی تو تا گشتی بهشتی
رفیقان را ز یاد خود بهشتی
۱۶خداوندت بسی برگ و نوا داد
نصیب ما بده ز آنچت خدا داد
۱۷به خادم داد یکتا نان و حلوا
برون حلوا درونش پر ز بادا
۱۸چو مرد آورد پیش پیر رهبین
نجاست بود حلوا نانش سرگین
۱۹هر آنکس کاو ندارد پیر رهبر
بود همراه شیطانش به ره در
۲۰اگر خواهی که با تدبیر گردی
به گرد آسمان پیر گردی
۲۱جوانی کاو ببوسد پای پیران
به پیری دست بوسندش امیران
۲۲به خود ره رفتن نادیده جهل است
به ره رفتن بهراه رفته سهل است
۲۳درخت بیشه میوه بر نیاید
بود رعنا ولی خوردن نشاید
۲۴درخت باغبان پرورده را بین
که شکل خوب دارد بار شیرین
۲۵تنت قافست و جانت هست سیمرغ
ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ
۲۶حجاب کوه قافت آرد و بس
چو منعت میکند یک نیمه شو پس
۲۷به جز نامی ز جان نشنیدهای تو
وجود جان خود تن دیدهای تو
۲۸همه عالم پر از آثار جان است
ولی جان از همه عالم نهان است
۲۹تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی
۳۰ز کوه قاف جسمانی گذر کن
به دارالملک روحانی سفر کن
۳۱تو مرغ آشیان آسمانی
چو بازان مانده دور از آشیانی
۳۲چو زاغان بر سر مُردار مردی
ز صافی گشته خرسندی به دُردی
۳۳چو بازان باز کن یک دم پر و بال
برون پر زین قفس وین دام آمال
۳۴چو بازان ترک دام و دانه کردی
قرین دست او شاهانه کردی
۳۵بپری بر فلک زین تودهٔ خاک
همی گردی تو با مرغان در افلاک
۳۶وگرنه هر زمان بی بال و بی پر
چو مرغ هر دری گردی به هر در
۳۷گهی در آب گردی همچو ماهی
گهی چون آب باشی در تباهی
۳۸