شنیدستم که در عهد گذشته
امیری بود والی عهد گشته
۱بسی نیک و بد عالم بدیده
ز هر دانا دلی پندی شنیده
۲پسر را گفت تا گردی تو پیروز
اگر دانا دلی پندی بیاموز
۳خردمندان بهشیاری دهند پند
نگیرد بی خرد پند از خردمند
۴مشو عاق و ببر فرمان پدر را
پدر هرگز نخواهد بد پسر را
۵پسر کو ناخلف باشد پسر نیست
پدر کو هم بدآموزد پدر نیست
۶بقای نسل را گر زن بخواهی
نگه دارد ترا از هر تباهی
۷به قول مصطفی دین در امان گیر
که کاری گر نیاید بی گمان تیر
۸پسر گفت ای پدر پند تو بند است
گزیده پند تو بیرون زچند است
۹زنان دامند و شیطان دام را ساز
مرا در دام شیطانی مینداز
۱۰تو ایمن باش و با من دل نگهدار
که من هرگز نبندم دل درین کار
۱۱چو شهوت را خرد بنده نگردد
دلم هرگز پراکنده نگردد
۱۲مرا پا بر سر خاری درآمد
ازین مشکل ترم کاری درآمد
۱۳پدر میگویدم زن خواه و دل گفت
مشو جفت بلا با زن مشو جفت
۱۴نمیدانم که را فرمان برم من
پدر را یا بترک سر کنم من
۱۵پدر گفت این صفت از خود مکن دور
مشو تلخ و مشوترش و مکن شور
۱۶ز سر بیرون کنی بازار و آزار
دل خود از چنین گفتار بازآر
۱۷به اول سعی کن در خیر کاری
که آفتها است در تأخیر کاری
۱۸به هم جمع آمدند کردند عروسی
مسلمان و مغ و گبر و مجوسی
۱۹شب اول میان شوهر و زن
نهاد افسار بروی شهوت تن
۲۰اگر عاقل بود زن را چو استر
به نرمی برکند افسار از سر
۲۱وگر ابله بود زن را چو خرشد
به تن تیر بلا را چون سپر شد
۲۲تو امشب باش تا کم زن نگردی
به بی شوئی بگرد زن نگردی
۲۳