بیا ای باز تند و تیز پرواز
مشو غره بجاه و عزت و ناز
۱همی نازی که بر دست شهانی
تو رسم و عادت شاهان ندانی
۲نشانند بر سر دستت بعمدا
بیندازند چون خاکت به صحرا
۳اگر نفست نکردی خویش بینی
اگر چشمت نکردی پیش بینی
۴چرا چشم کژت بر دوختندی
به مردارت چو مرغ آموختندی
۵چرا در ماتم خود ماندهٔ تو
چرا اسرار حق ناخواندهٔ تو
۶ببستند پای تو چشمت گشادند
کلاه غفلتت بر سر نهادند
۷فروماندی چو کوران درغم خویش
نمیبینی فضای عالم خویش
۸چو بردارند کلاه غفلت از سر
به عزم آشیان بر هم زنی پر
۹تو خواهی تا کنی پروای پرواز
ولی بند دوالت میکشد باز
۱۰دریغا گر قناعت یار بودی
چرا پای دلت افکار بودی
۱۱تو تا در بندگی بیجان نباشی
قبول حضرت سلطان نباشی
۱۲ترا گردیدهٔ سر یار بودی
کجا با این و آن غمخوار بودی
۱۳تو آن بازی که صیادان عالم
بتو دل شاد باشند و تو درغم
۱۴ترا از آشیان عالم جان
بیاوردند بهر دست شاهان
۱۵تو بر دست هوای خود نشستی
به بند حرص جان خود بخستی
۱۶بقای چشم خود بر دوختندت
نموداری چو زاغ آموختندت
۱۷چو کوران بر سر ره مینشینی
دودیده باز کن تاره به بینی
۱۸کلامت را بینداز از سر جان
ز بهر ذوق تن جان را مرنجان
۱۹به پیوند هوای حرص و مستی
بپر بر آشیان خود که رستی
۲۰ز من بشنو تو ای صیاد خونریز
که از تندی و خون ریزی بپرهیز
۲۱ازین پس هیچکس نازارو خوش باش
غم دنیا مخور دیندار و خوش باش
۲۲به ناحق خون چندین صید کردی
تو روز عاقبت هم صید گردی
۲۳بیندیش از جفای چرخ گردون
که تو روزی شوی هم خوار و محزون
۲۴اگر مرد رهی موری میازار
که موری اندرین ره نیست بیکار
۲۵اگر دیوانهٔ چون دیو خناس
سر چنگال داری همچو الماس
۲۶تو تا با ما کنی دعوی به مردی
مگر سر پنجهٔ مردان نخوردی
۲۷تودر مردی نداری پای بر جای
چنان بهتر که داری بند بر پای
۲۸اگر مردی ز دشمن دل مکن تنگ
مدارا کردن اولی تر هم از جنگ
۲۹وگر خواهی که در عالم چو چاکر
نهد خلق جهان بر پای تو سر
۳۰کلاه سروری از سر بینداز
سر خود در ره کهتر درانداز
۳۱بآب علم بنشان آتش خشم
منه تیر جفا بر ترکش خشم
۳۲