مگر میرفت آن روباه شادان
دوان هر سوی در کوُه و بیابان
۱رسید از ناگهان نزدیک راهی
بکنده بر سر آن راه چاهی
۲چهی بس دور و دلوی بسته بر او
سخن بشنو زمن ای مرد نیکو
۳درون چاه روباهش نظر کرد
یکی روباه دیگر دید پر درد
۴درون آب عکس خود بدید او
درآمد زود در گفت و شنید او
۵اشارت کرد دست خود ز بالا
اشارت کرد روبه نیز ز آنجا
۶هر آن فعلی که او از خویش میکرد
درون چاه او بیخویش میکرد
۷بخود میگفت آن روباه بالا
که من میخواند او باید شد آنجا
۸درون باید شدن تا او ببینم
حقیقت اینست اسرار یقینم
۹درون چاه جست او از بُن آب
فرو شد جان فتاد آنجا بغرقاب
۱۰چو اندر آب چه ناگه جهید او
بجز خود هیچکس آنجا ندید او
۱۱شنای چند کرد و سُست تن شد
ز نومیدی جان بی خویشتن شد
۱۲نه بتوانست بیرون شد از آنجا
میان آب او میکرد غوغا
۱۳بخود میگفت خود کردم چگویم
اگر این دم من اندر جستجویم
۱۴بدست خویش خود در چه فکندم
که داند کس که من ناگه فکندم
۱۵چو خود کردم چرا تاوان ستانم
کجا یابم در اینجا دوستانم
۱۶چو خود کردم بماندم در بلا من
درون آب غرقم مبتلا من
۱۷دریغا هیچکس فریادرس نیست
بماندم غرقه و غمخوار کس نیست
۱۸دریغ این چاه بُد کآمد به راهم
شدم غرقه ندیدم هیچ همدم
۱۹ندارد کس خبر دانم یقین من
نبودم اندرین سر پیش بین من
۲۰در این چاه اوفتادم بیخبر زار
دگر بینم منش چاه و وطن کار
۲۱ز دستم رفت هم جانم دگر زود
نخواهد رفت اینجا بودنی بود
۲۲بسی اندیشه زینسان کرد روباه
نظر میکرد هر دَم بر سر چاه
۲۳ز ناگه غرقه شد تا جان بداد او
خوشا آنکس که اینجا داد داد او
۲۴میان آب جان ده در حیاتت
که اندر آب خواهد بُد مماتت
۲۵تو آن روباه پُر مکری و تلبیس
که افتادستی اندر چاه ابلیس
۲۶بدیدی عکس خود برسیرت آب
نمیدانستی اینجا عین غرقاب
۲۷که گردی ناگهان و جان دهی تو
نداری از تن و جان آگهی تو
۲۸ز دنبال صُوَر در چاه صورت
فتادستی تو ای روباه سیرت
۲۹بهر نقشی که میبازی ندانی
که خواهی گشت اندر چاه فانی
۳۰درون چاه خواهی اوفتادن
عجائب خویش را بر باد دادن
۳۱