دفتر دوم
بخش ۲۳ - تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه) عطار
کسانی کین بهشت جاودانی
طلبکارند اندر زندگانی
طلبکار بهشت جاودانند
حققت مر طلبکار جنانند
بتقوی و کم آزاری و طاعت
بسر بردند در عین سعادت
شب تاریک اندر فکر بودند
حقیقت روز و شب در ذکر بودند
ز بهر جنّت اینجا در وبالند
در اینجاگه طلبکار وصالند
در آن سر باز یابند این حقیقت
بهشت جاودانی بی طبیعت
بهشت آرزو هست ای برادر
بطاعت خوی کن بیخواب و بیخور
شود اجسام از شوقش بسوزان
چنین کردند اینجا نیک روزان
در اینجا جنّت و حور قصور است
بظاهر حالت ذوق و حضور است
بظاهر اندر اینجا هست جنات
حقیقت هم لقا و جوهر ذات
ولی بر قدریابی تو ز دیدت
که مر نورست مر گفت و شنیدت
تو بشنفتی ولی نادیدهٔ تو
نظر کن سر اگر بادیدهٔتو
ترا گویند در اسرار اینجا
ز نار و جنّت ودیدار اینجا
تو اندر مجلس عالی نشینی
یقین بشنو اگر صاحب یقینی
حقیقت گفتن و وعد و وعیدست
ولی اسرارشان هر کس ندیدست
ز بهر آنکه تا راهت نمایند
دل و جان سوی درگاهت نمایند
ولی چندان ترا اینجا خیال است
کجا یابی که آنجاگه وصالست
بقدر عقل از تو باز گویند
ترابر هر صفت آن باز گویند
بقدر عقل خود یابی یقینت
اگر باشد دلِ اسرار بینت
بقدر عقل خود گر رهبری تو
ره شرع از حقیقت بسپری تو
بقدر عقل خود در جوهر دل
شور در راه حق یک ذرّه واصل
بقدر عقل در جنّات بینی
در آنجاگه نفس راحات بینی
بقدر عقل خود بینی تو دیدار
اگر باشی ز دیدت ناپدیدار
بقدر عقل خود در جستجوئی
از آن پیوسته اندر گفتگوئی
بقدر عقل آدم میشناسی
ولی آدم کجا زان دم شناسی
بقدر خود یقین دانستهٔ تو
چگویم چونکه نتوانستهٔ تو
بقدر عقل خوددر جوهر جان
نظر کن بیش ازاین خود را مرنجان
بقدر عقل خود در جوهر دل
نظر کن تا کنی مقصود حاصل
بقدر عقل خود دم زن تو ازدوست
که میگوئی تو دایم جملگی اوست
بقدر عقل اینجا راه یابی
درون خویش را آن شاه یابی
بقدر عقل ره میبردهٔ تو
ولیکن همچنان در پردهٔ تو
بقدر عقل اینجاگاه لافی
ولی اینجا نگشتستی توصافی
بقدر عقل خود گوئی ز دیدار
ولی دانم نه مستی و نه هشیار
بقدر عقل اینجاگه سخن گوی
چو نتوانی تو بردن در سخن گوی
بقدر عقل میگوئی که یارت
درونم لیک جان ناپایدارت
بقدر خود توانی راه بردن
مر این راه بایدت ازجان سپردن
بقدر خود تو ره بردی جلالش
که تا بوئی بیابی ازوصالش
بقدر خود تو ره بردی دل و جان
که تا بنمایدت مر روی جانان
بقدر خود نظر کن سوی پرده
که خود هستی تو اینجا راه برده
بقدر منزلت معنی ندیدی
حقیقت را تو از دعوی بدیدی
خبر کن بیخبر خود از حقیقت
که اعیانست اینجا دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو ازدل
که مقصود تو اینجا هست حاصل
خبر کن بیخبر خود را تو از جان
که اینجا میتوانی یافت جانان
خبر کن بیخبر خود را ز معنی
که اینجا میتوانی یافت مولی
خبر کن بیخبر خود را تو از یار
مگو این گر بدانی می نگهدار
خبر کن بیخبر خود را حقیقت
بدان کاینجای صورت دید دیدت
خبر کن بیخبر خود را تو از دید
که معنیّ توئی تو هست توحید
خبر کن بیخبر تا خود بدانی
همی گویم بتو کلّی تو دانی
خبر کن بیخبر خود را از آن دید
یکی بین جمله را در سرّ توحید
خبر کن بیخبر خود را از آن ذات
که اینجا نقش گردد جمله ذرّات
خبر کن بیخبر خود را از آن نور
که اینجا در دلش افتاد منصور
خبر کن بیخبر خود را از آن یار
که این سِرّ کرد اینجا او پدیدار
خبر کن خویش را زان راز دیده
که خود را بود اینجا باز دیده
خبر کن خویش زان پاکیزه گوهر
که نزدش ارزنی آمد سراسر
خبر کن خویش زان اسرار جُمله
که او دیدست اینجا یار جمله
خبر کن خویش را زان شاه درگاه
که دیده بود در اینجا گهت شاه
خبر کن خویش از او این راز مطلق
که زد اینجا اناالحق او ابر حق
خبر کن خویش از او تا راز یابی
مگر اسرارش اینجاب از یابی
خبر کن خویش از او و راز بنگر
درون خویشتن را باز بنگر
خبر کن خویش از او و یاب اعیان
هم اندر او شو اینجاگاه پنهان
از او بشناس اینجا در وجودت
حقیقت عشق بنگر بود بودت
از او بشناس عشق اینجا ضرورت
رهاکن همچو او اینجا تو صورت
از او بشناس عشق و راه بشناس
حقیقت از عیانش شاه بشناس
از او بشناس عشق و راهبر شو
چو اویی جسم و بی خوف و خطر شو
از او بشناس عشق و جان یقین کن
همه ذرّات اینجا پیش بین کن
از او بشناس اینجا عشقبازی
سزد گر جان و دل چون او ببازی
از او بشناس عشق و جان برانداز
دل خود همچو شمع از شوق بگداز
از او بشناس عشق و در فنا شو
حقیقت محو کن خود کل خدا شو
از او بشناس چون گشتی فنا تو
رسی در عزّت و قرب و بقا تو
اگر چون او تو جان و سر ببازی
برآرد مر ترا این عشقبازی
اگر چون او تو جان در بازی اینجا
حقیقت صاحب رازی در اینجا
اگر چون او ترا این درگشاید
ترا اسرار همچون او نماید
اناالحق گر تو خواهی زد چو منصور
حقیقت باش هان از جسم و جان دور
اناالحق گر تو خواهی زد در این دم
بلا آید ابر جانت دمادم
اناالحق گر تو خواهی زد در آن دید
یکی باید بدیدن عین توحید
اناالحق گر تو خواهی زد در این راز
از اوّل صورت و معنی برانداز
اناالحق گر تو خواهی زد در اسرار
حقیقت جای بینی بر سر دار
اناالحق گر تو خواهی زد چو حلاج
کند از تیر پرتابیت آماج
در این سر چون کنی گرراز دانی
بباید رفتنت از زندگانی
نیابند این معانی اهل صورت
حقیقت خاصه مر اهل کدورت
دلی باید که جمله راز بیند
همه در جوهر خود باز بیند
دلی باید که در اسرار معنی
رود بر دار او مانند عیسی
دلی باید که بیند راز مطلق
پس آنگاهی زند دم از اناالحق
دلی باید که دید دید بیند
حقیقت ذات در توحید بیند
مر این دم چون زند در عشق بازی
بسوزد پاک بیند سرفرازی
مر این دم چون زند کل یار باشد
یقین از جسم و جان بیزار باشد
مر این دم چون زند از عشق اوّل
حقیقت کل بود از اصل اوّل
مر این دم چون زند اینجا یقین او
حقیقت کل بود عین الیقین او
مر این دم چون زند بر دار آید
ز دید عشق برخوردار آید
مر این دم چون زند سر را ببازد
بجسم و جان در اینجاگه ننازد
مر این دم چون زند خود را بسوزد
چو شمعی بود خود را برفروزد
فنا گردد زجسم و جانِ پیدا
شود در بحر عرفان مانده شیدا
اگر ره میبری در سرّ اسرار
ز جسم و جانت باید گفت بیزار
وگر خود دوستداری زین مزن دم
که این سرّ کس نیابد جز که محرم
حقیقت داند این اسرار معنی
که کلّی دیده بود انوار معنی
حقیقت جمله را او دیده بد راز
نگردد از نمود خویشتن باز
در آن حضرت بود از جان خبردار
ز دل باشد حقیقت صاحب اسرار
در آن حضرت نگردد باز اینجا
یقین شد او عیان شهباز اینجا
چنان در لا بود اللّه دیده
که خود باشد جمال شاه دیده
نگردد باز اینجا لا بود او
حقیقت در همه لاشیی بود او
ز لا مردان کلّی در یکی او
یکی بیند خدا را بیشکی او
تو گر این راز بشناسی در اینجا
یقین از جان تو بهراسی در اینجا
نهنگ لا چو در خونت کند گم
تو باشی آن زمان در عین قلزم
دم از دریا زنی دریا شوی تو
ز بود جانت ناپروا شوی تو
حقیقت شرح او هرگونه گویم
بجز دیدار بیچون را نجویم
هنر دیدست منصور از حقیقت
تو هم زو در نگر در دید دیدت
از او بنگر کز او این راز گفتم
از او بشنیدهام زو باز گفتم
مرا این سر از او موجود آمد
که ذاتم جملگی معبود آمد
همین دم میزنم تا جان ببازم
سر و جان بررخ جانان ببارم
همین دم میزنم کارام با اوست
حقیقت هم می و هم جام با اوست
همین دم میزنم تا دم برافتد
وجود عالم و آدم برافتد
همین دم میزنم وز کس نترسم
چو اعیان یافتم از کس نپرسم
همین دم میزنم مینگذرم من
از این دم تا که جان را بسپرم من
همین دم میزنم در شرع و تقوی
شدم در شرع و تقوی ذات مولی
همین دم میزنم اینجا یقینم
شدست از ذات کل در خویش بینم
همین دم میزنم زین برنگردم
که تا معنی و صورت برنگردم
همین دم میزنم بی دید تقلید
که جانانم یقین در سرّ توحید
همین دم میزنم مانند حلاّج
که بنهادست جانان بر سرم تاج
همین دم میزنم گر راست دیدم
ز وی در ذات وی بیشک رسیدم
دم او میزنم اینجا نهانی
که بنمودست رویم کل عیانی
دم او میزنم اینجا که یارم
کند مانند او بر عین دارم
دم او میزنم کین دم دم اوست
یقین عطّار اینجا همدم اوست
مرا زو ایندم اینجا گشت موجود
یقین ذات من اینجا در ازل بود
مرا عطّار اکنون پیش از این گفت
اگرچه اوست در عین الیقین گفت
وجودت رفت خواهد در سوی خون
حقیقت وصل دیدستی ز بیرون
حقیقت اندرون هم وصل داری
دم از آن میزنی کین اصل داری
ترا از وصل اصل آمد بدیدار
که ذات کل ز وصل آمد پدیدار
حقیقت وصل خواهد در رسیدن
دل و جانت بجانا آرمیدن
سخن این باز ز اعیانست تحقیق
نه تقلیدست بیشک هست توفیق
سخن این بار اندر درد آمد
از آن جانان بجانت فرد آمد
سخن این بار بی تقلید گفتی
ز اعیان و ز دید دید گفتی
سخن این بار از درد حضورست
از آن هر حرف گوئی جمله نورست
سخن این بار از دردست ودرمان
از این دردست خوش میگوی و میخوان
سخن این بار از دردست پیدا
حقیقت جوهرت فردست اینجا
سخن این بار از دردست و رازست
از آن این در حقیقت بر تو بازست
سخن این بار از دردست جانان
از آن بنموده است اسرار اعیان
چنانت درد عشق آمد در این دل
که کردی عاقبت مقصود حاصل
چنانت درد عشق آمد پدیدار
که جانت شد در اعیان ناپدیدار
سخن کز درد میآید وصال است
در آن پیدا تجلّی جلالست
سخن کز درد میآید عیانست
در آن مرنکته صد راز نهان است
سخن کز درد آید درگشاید
ترا اسرار کلّی وا نماید
سخن کز درد آید در معانی
بود اینجا نشان بی نشانی
سخن کز درد آید دل بسوزد
حقیقت جان و دل هم کل بسوزد
سخن کز درد آمد در دل و جان
حقیقت کل نماید راز پنهان
سخن باقیست آخرگه بخواند
وگر خواند که اینجا بازداند
سخن باقیست جسمت نیست باقی
دمادم جام مینوشی ز ساقی
سخن باقیست کاینجا راز دیدی
نمود اینجا تو از من باز دیدی
سخن باقیست آن بایدت گفتن
بهر دم جوهری بایدت سفتن
سخن باقیست هم با اهل دل گوی
نمودِ رازِ اوّل ز اهل دل جوی
سخن باقیست میگوی از حقیقت
دوای درد میجوی از شریعت
سخن باقیست اندر شرع میگوی
حقیقت گوی نی از فرع میگوی
سخن باقیست چندانی که گوئی
نه بد پیداست میگوئی نگوئی
سخن باقیست از اسرار گفتی
حقیقت جملگی از یار گفتی
سخن باقیست میکش جام اسرار
که آغازی تو در انجام اسرار
سخن باقیست جام عشق مینوش
که بردستی راه اندر چشمهٔ نوش
سخن باقیست یارت نیز باقی است
چه غم داری چو دلدار تو ساقی است
چو دلدارست ساقی غم نداری
از آن هشیار اندر پیش یاری
چو دلدارست ساقی راز میگوی
ابا ساقی حقیقت باز میگوی
چو دلدارست ساقی زو تو برخور
تو هستی ذرّه چشمت دار و برخور
حقیقت چونکه دلدارست ساقی
سخن آخر ندارد هیچ باقی
سخن در وصل میگوئی که اصلی
از آن اینجایگه در عین وصلی
سخن در وصل میگوئی که جانی
از آن اینجایگه راز نهانی
سخن در وصل میگوئی که یاری
از آن از جان جان پاسخ گذاری
سخن از وصل میگوئی بتحقیق
که بردستی ز جانان گوی توفیق
سخن از وصل میگوئی و دیدار
وجود خویشتن کرده پدیدار
سخن از وصل میگوئی و اعیان
در آن هرنکتهٔ صد راز پنهان
سخن از وصل میگوئی و منصور
از آن گشتی تو در اسرار مشهور
سخن از وصل او گفتی حقیقت
نمود اینجایگه او دید دیدت
سخن از وصل او میگوی اینجا
که از وصلش ببردی گوی اینجا
سخن از وصل او میگوی ای دل
که مقصود تو شد زو جمله حاصل
سخن از وصل او میگوی در راز
که دیدستی از او انجام و آغاز
سخن از وصل او میگوی الحق
کز او دم میزند جانت اناالحق
وصل عشق چون در دل درآید
حقیقت جزو و کل یکی نماید
وصال عشق بنماید یکی باز
حقیقت را زجانان بیشکی باز
وصال عشق هر کو یافت اینجا
حقیقت شد عیانش جمله اشیا
وصال عشق هر کو یافت از دید
عیانش شد حقیقت سرّ توحید
وصال عشق چون در جان درآید
ز هر یک ذرّه صد طوفان برآید
وصال عشق در اینجاست بنگر
نه پنهانست بس پیداست بنگر
وصال عشق در دست اوّلِ کار
بآخر درد گردد ناپدیدار
وصال عشق اگر خواهی حقیقت
فنا باید شدت در جان رسیدت
وصال عشق اینجا رایگان است
ببین کاینجا حقیقت در عیان است
وصال عشق خواهی خود بسوزان
حقیقت بود نیک و بد بسوزان
وصال عشق خواهی خویش در باز
که تاگردد ترا تحقیق در باز
وصال عشق خواهی همچو منصور
بیک ره شو ز دید خویشتن دور
وصال عشق خواهی آخر کار
ز بود خود بحق شو ناپدیدار
وصال عشق رخ بنمود در جان
از آن منصور دم زد کل ز جانان
وصال عشق او را کرد پیدا
اناالحق اندر اینجا گشت شیدا
وصال عشق چون پرده برانداخت
چو شمعی در میان جمع بگداخت
وصال عشق عاشق گشت کل ذات
حقیقت ذات شد اعیان ذرّات
حقیقت وصل عشق اندر یکی بُد
از آنش بی گمان در حق یکی شد
وصالش عشق او را در یقین کرد
ز بودش جزو و کل عین الیقین کرد
یقین بُد ذات اینجاگه یکی بود
خدا در جان او کل بیشکی بود
فراق و صبر چون کردند مردان
حقیقت رخ نماید وصل جانان
کسی باید که در یابد فراق او
بسوزد در عیان اشتیاق او
چنان سوزان بود ماننده شمع
که یکی بیند و مر خویش با جمع
نداند راز او جز خویش هر کس
نگوید سرّ خود در پیش هر کس
از اوّل عاشق و بیمار گردد
ز نفس خویشتن بیزار گردد
چنان در عشق باشد مبتلا او
که هر دم پیشش آید صد بلا او
کنندش سرزنش بسیار در راه
نباشد از درونش هیچ آگاه
کسی الاّ به جز جانان جانش
که خود داند یقین راز نهانش
حقیقت مرده باشد در بر خلق
بیندازد ز خود زنّار با دلق
ابا دیوار گوید راز اینجا
ز کل پرسد حقیقت بازاینجا
مر او را خلق چون دیوانه خوانند
ز عقل خویشتن بیگانه خوانند
بطبعش هر زمانی صد قفاپیش
زنند و او تحمّل میکند پیش
تحمّل میکند از جمله اینجا
نیندیشد وی از فریاد وغوغا
اگر شمشیر بر فرقش درآید
از آن شمشیر جانش کل سرآید
نگرداند رخ از شمشیر جانان
در این بیشه بود او شیر جانان
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گویان
نباشد هیچ غم او را یقین دان
بلای دوست از جان میکشد او
حقیقت زهر درمان میچشد او
بلای عین و رسوائی دلدار
در اینجا باید اندر اوّل کار
بلا عشقست و رسوائی جانان
حققت کش تو چون منصور از جان
بلای عشقست و رسوائی در اینجا
بکش تا بازیابی سرّ یکتا
بلا عشقست اگر اینجا کشیدی
جمال دوست زین سر باز دیدی
چو عاشق در بلا آمد گرفتار
برون آید ز عجب و کبر و پندار
چو عاشق در بلا و صبر آید
در آخر رخ ورا جانان نماید
چو عاشق در بلا دارد تحمّل
شود آخر چو خورشید از تجمّل
چوعاشق نیک و بد بیند یکی او
حقیقت یک یکی بیند یکی او
چو عاشق در بلا اینجایگه دید
در اعیانِ تجّلی یافت توحید
در آن عین بلا چون دید جانان
بلایش باشد اینجا راحت جان
طلبکار بلا باشد در آخر
بوی بگشاده گردد این در آخر
حقیقت قربتش موجود باشد
عیان در ذات او معبود باشد
دوئی برداشته یکتا شده باز
حقیقت باشد از انجام و آغاز
بلای قرب دید و با لقایش
نموداری شده اندر فنایش
فنایش را بقا شد راز دیده
در آن عین بلا کل باز دیده
بَرِ خود نقطه با پرگار اینجا
ابا ایشان زخود بیزار اینجا
از آتش آتشی در خود فکنده
ز گردن دل ز نیک و بد فکنده
حقیقت خاک برداده چو بر باد
جهان جاودان راکرده آباد
یقین چون آب در عین وصالش
شده آیینهٔ جان در جمالش
چو گوئی پایداری کرده اینجا
چو دریا هر زمان در شور و غوغا
حقیقت جوهر جان طلبکار
اگرچه وصل یابد لیس فی الدّار
حقیقت اصل ذاتی باز جوید
در آن اسرار راز راز گوید
در آن اصل ارچه باشد مینداند
دم عین العیان او کی تواند
حقیقت سالک این معنی نداند
که تا آخر وصال کل بداند
چو این معنی بداند آخر کار
ز بود جسم گردد ناپدیدار
وصالش رخ نماید با حقیقت
برون آید چو مغزی از طبیعت
چو مغز از پوست بیرون رفت اینجا
حقیقت مغز کل یابد مصفّا
نبیند پوست الاّ مغز جانان
حقیقت باز یابد سرّ پنهان
تن اندر عشق ده وز عشق برخور
جمال بود معشوقت تو بنگر
تن اندر عشق ده گر مرد کاری
تو همچون عاشقان بردباری
تن اندر عشق ده تا جاودانت
کند بیخویش ازنام و نشانت
تن اندر عشق ده وز وصل او بین
بجز او هیچ اینجا کل نکو بین
تن اندر عشق ده تا راز یابی
حقیقت روی جانان باز یابی
تن اندر عشق ده چون انبیا تو
مثال انبیا میکش بلا تو
تن اندر عشق ده تا آخر کار
برافتد پردهٔ جسمت بیکبار
تن اندر عشق ده وز خویش بگذر
اگر مرد رهی در خویش منگر
تن اندر عشق ده وین جسم در باز
حقیقت جسم را با اسم در باز
تن اندر عشق ده تا گردی آزاد
فنا شو تا کنی مر جانت آباد
تن اندر عشق ده تا اصل یابی
که از عشق حقیقی وصل یابی
تن اندر عشق ده پس بی نشان شو
درون خویش کلّی جان جان شو
تن اندر عشق ده وز بی نشانی
بیاب آخر حقیقت رایگانی
تن اندر عشق ده وز عشق میگوی
جمال بی نشان در عشق میجوی
تن اندر عشق ده تا راز اوّل
بیابی ونمانی تو معطّل
بلای عشق کش تا ذات بینی
چنین کن تو اگر صاحب یقینی
بلای عشق کش ای زنده دل تو
ممان چندینی اندر آب و گل تو
حقیقت هر که اینجاگه بلا دید
یقین او آخر کارش لقا دید
حقیقت هر که او مجروح یار است
مر او را رازهای بیشمار است
حقیقت هر که اینجا جان ببازید
عیان دریافت چون مردید توحید
اگرچه مرد عاشق در بلایست
چه غم چون عاقبت عین لقایست
لقا اندر بلا بنهاد جانان
کسی کاینجای خود را راز جانان
لقا اندر بلایست ار بدانی
بلاکش تا ترا باشد نهانی
دلا عطّار با تست و تو اوئی
چرا چندین تو اندر گفتگوئی
نیامد آخر کار تو آغاز
ندیدی همچنان سر رشتهات باز
نیامد مر ترا مقصودحاصل
نگشتستی تو اندر عشق واصل
نیامد مر ترا آغاز و انجام
حقیقت میندیدی تو سرانجام
نکردی هیچ گم چون اصل داری
در اینجاگه تو بود وصل داری
نیامد وقت خاموشی ترا هان
که داری خویش را در نصّ و برهان
نیامد وقت خاموشیت آخر
چو مقصود تو شد در عشق ظاهر
نیامد وقت خاموشی کنونت
هنوز اینجا نداری تو سکونت
نیامد وقت خاموشی بدیدار
که تا گردی بکلّی ناپدیدار
نیامد وقت خاموشی چو منصور
چو گشتی در همه آفاق مشهور
نیامد وقت خاموشی چون مردان
که گفتی سر حقیقت تن زنی زان
ترا چون رازهست اینجای سرباز
مگو تو بیش از این چندین و سرباز
ترا چون هست اعیان آخر کار
بگو تا چند خواهی گفت از یار
نماندت عقل و جانت رفت از دست
دلت ماندست و آنت رفت از دست
کمالت ای دل بیچاره حاصل
شدت در آخر کار تو واصل
کمالت یافتی در آخر کار
برافتادست مر پرده بیکبار
کمالت یافتی بیصورت اینجا
رخت بنموده است منصورت اینجا
کمالت بی نشانی بود و دیدی
حقیقت در سوی جانان رسیدی
کمالت بی نشانی بود از آغاز
که اندر بی نشان او یافتی باز
کمالت بی نشانی بود اینجا
از آن بودی تو بود بود اینجا
کمالت بی نشانی بود از دوست
از آن بیرون شدی چون مغز از پوست
کمالت بی نشانی بود از آن یار
از آن دیدی حقیقت روی دلدار
کمالت بی نشانی بود و دیدم
کنون اندر جلالت من رسیدم
کمالت بی نشانی در نشان شد
از آن اسرار پیدا و نهان بُد
کمالت عاشقانِ راز دیده
در اینجا آمده کل باز دیده
کمالت عارفان دیدند اینجا
از آن در دیدن دیدند بینا
گمان خویشتن هم خود بدیدی
یقین خود در کمال خود رسیدی
چنان بگشادهٔ در اصل آغاز
که بگشاده نیامد هیچکس راز
درت باز است آنکس راز بیند
که او اندر درون شهباز بیند
درت باز است آنکو دید در باز
حقیقت بر در درگشت سرباز
درت باز است شهبازان عالم
درون آیندت و بینند دردم
درت باز است ای جان جهان تو
نه بگذاری کسی را رایگان تو
مگر آنکو سر خود را ببازید
ترادرخلوت ای گل رایگان دید
نبیند روی تو جز سر بریده
حقیقت گشته و عشق تو دیده
نبیند هیچکس روی تو اینجا
مگر گمگشتهٔ سوی تو اینجا
نبیند روی تو جز صاحب درد
که آید کشتهٔ تو او بود فرد
نبیند روی تو جز دل شده باز
که بنمائی ورا انجام و آغاز
نبیند روی تو جز در بلاکش
که باشد در یقین او در بلا خوش
کسی دیدست رویت اندر آفاق
که چون منصور شد از جسم و جان طاق
کسی دیدست رویت در حقیقت
شده او کشته در کویت حقیقت
کسی دیدست رویت ای شه کل
که آمد در بر تو آگه کل
کسی دیدست رویت در عنایت
که بخشیدی ورا اینجا هدایت
کسی دیدست رویت در درونش
که هم تو کردهٔ مر رهنمونش
کسی دیدست جانان دید دیدت
که خود را پیش پا او سر بریدت
همه در حسرت این راز باشند
اگر اینجایگه سرباز باشند
همه در حسرتند و گفتگویند
توئی در اندرون در جستجویند
نداند راه جز ره کرده در تو
درون جسم و جان در پرده در تو
هر آنکو آمد اندر پردهات باز
بدید او سرّ خود در پردهات باز
ترا این پرده اینجا شد مسلّم
که بستی بیشکیش در دید آدم
طلب کردند اندر پرده اینجا
ز هر سوئی بسی گم کرده اینجا
نشان از پرده اینجا میدهد باز
ولی کی باز بینندت باعزاز
درون پردهٔ یا در برونی
ولی دانم که اندر پرده چونی
یقین کاندر درون می راز جوئی
ز بیرونت درون را باز جوئی
چو خورشیدی ز بیرون در درونم
بنور خود یقین شد اندرونم
که بر تو هم درون و هم برونست
از اعیان یقین بیچه و چونست
وصالت در درونم می درآید
اگرچه از برونم مینماید
بسی خوردم غم و خون جگر من
نبردم راه از کویت بدر من
ره از کوی تو بیرون نیست دانم
که هر دو در یقین یکیست دانم
ره از کوی تو چون بر در نباشد
حقیقت جز یکی رهبر نباشد
بسی در کوی تو زحمت کشیدم
گهی در خاک و گه در خون طپیدم
بسی در کوی تو از ناتوانی
حقیقت بردهام جانا تو دانی
بسی بردم در این کوی تو خواری
ز هر ناکس بسی فریاد و خواری
تو میدانی که عطّارست خسته
در این کوی تو جانا دل شکسته
دل او هم تو بشکستی در اینجا
اگرچه بر خودش بستی در اینجا
از آن پیوسته با تو در نمودت
که بُد پیوسته اندر بود بودت
از آن پیوسته شد در نور پاکت
که او پیوسته بُد در دید خاکت
از آن پیوسته شد اندر جلالت
از آن پیوسته او اندر کمالت
از آن پیوسته شد در قربتِ تو
که از تو یافت جانان عزّت تو
از آن پیوسته شد در حضرت تو
که یکی دید اندر قدرت تو
همه دیدار تو دید از یقین است
یقین دان او یمین اوّلین است
همه دیدار تو دید از یقین او
که بود اندر عنایت پیش بین او
وصالت را نیابد جز وصالت
جلالت مینبیند جز جلالت
بهردم کسوتی دیگر برآری
من اندر دید آنم پایداری
مرا جز دیدن تو هیچ نبود
از اول هیچ آخر هیچ نبود
از این جاگه کمالی یافتستم
از آن بُد گر وصالی یافتستم
حقیقت گرچه گفت آمد پدیدار
درون پرده کلّی خود خریدار
درون پردهٔ در پردهٔ تو
حقیقت خویشتن گم کردهٔ تو
درون پردهٔ در عزّ و اعزاز
همی خواهم که اندازی مراین باز
براندازی مر این پرده درآخر
کنی دیدار خود را جمله ظاهر
کنی دیدار مر بیچارگانت
که میجویند در پرده نهانت
منم این پرده از هم بر دریده
به بیشرمی وصالت باز دیده
ولی چون هر نفس در پرده یابی
حقیقت پردهٔ دیگر بیابی
ولی چون من چنین در رازم ای جان
تو خود مگشای پرده بازم ای جان
حقیقت جان و هم این پرده بگشای
مرا رخ از درون پرده بنمای
اسیران را کشی اینجا تو در ناز
همه کشته شدند و بس تو درناز
روا باشد که عاشق را کشی تو
کنی با عاشقانت سر کشی تو
همه ازوصل تو پوئی طلبکار
در این میدان همه گوئی طلبکار
در این میدان بخون آلودگانت
فتادستند مر بیچارگانت
در این میدان چه جای گفتگویست
گرم گردان کنی سر همچو گویست
در این میدان تو من گفتهام راز
سرم از تن تو چون گوئی بینداز
در این میدان تو من راز گفتم
ابا جمله حقیقت باز گفتم
در این میدان زدم من گوی شوقت
سخن گفتم یقین از روی ذوقت
در این میدان زنم من گوی دیدت
شوم در عین میدان ناپدیدت
در این میدان عشقت پایدارم
زنم گوی حقیقت جای دارم
در این میدان منم چون گوی خسته
فتاده عاقبت چوگان شکسته
در این میدان اگر درتک و تازم
دگرگوئی دمی از عشق بازم
مکن عطّار در میدان دلدار
چو گوئی باش سرگردان دلدار
مکن عطّار در گوئی تو از راز
در این میدان سرت چون گوی انداز
چو گوئی سر در این میدان بیفکن
ز دست خویشتن چوگان بیفکن
بیفکن گوی و چوگان هر دو ازدست
که دیدت این زمان با یار پیوست
سخن از وصل گوی و زلف چوگان
که دلدارست زلفش، همچو چوگان
دلت در زلف چون چوگان چو گویست
از آن پیوسته اندر گفتگویست
از آن چوگان زلفش گوی دلها
در این میدان خاک افتاده غوغا
از این میدان خاک افتاده چون گوی
دل عشاق اندر جستن و جوی
در این میدان بسی دلهاست خسته
چو گوی اندر خم چوگان شکسته
بسی دلها در این میدان فتادست
چو گوی اندر خم چوگان فتادست
در این میدان وحدت رازدارم
چو گوئی درخم چوگان یارم
در این میدان وحدت راز جویم
که مر چوگان آن دلدار گویم
سر خود همچو گوی انداختم باز
در این میدان تو من باختم باز
بخواهم باخت سر مانند گوئی
که تا عشاق از آن مانند گوئی
چو میدانم که خواهی کشتنم زار
همی گویم مر این معنی بناچار
دراین میدان تو منصور دارم
تو چون منصور کن بر سوی دارم
معانی بیش از اندازه است در دل
که در این سر توانم کرد حاصل
معانی بیش از اندازه است در جان
که گنجد اندر این اجسام جانان
نمیگنجد حقیقت راز در دل
اگرچه من شدم از دوست واصل
نمیگنجد حقیقت ذات اینجا
همی پنهان کنم ذرّات اینجا
توئی با ما و ما طاقت نداریم
در این جان و در این راحت نداریم
توئی با ما و ما ازتو پدیدار
بسر گشتیم عشقت را خریدار
ز وصلت ما اگر بسیار گفتیم
دُرِ اسرار بسیاری بسُفتیم
مرا زین صورت اینجاگه برون کن
تنم اینجایگه پر موج خون کن
دلم پر خون شده از بیهوده گفتن
نمییارد دگر جانم شنفتن
چنان جانم شده است از خویشتن پاک
که میخواهد که باشد خاک در خاک
چنان جانم ز خود بیزار گشته است
که در یکی حقیقت بازگفتهست
برو ای خاک شوی خاک خوش شو
تو از عطّار این اسرار بشنو
برو ای خاک و کلّی در فنا باش
بسوی مسکنت عین بقا باش
برو ای خاک و واصل شو تو در وصل
که اندر خویش خواهی یافتن وصل
برو ای خاک اندر اصل دیدار
هم اندر خویشتن شو ناپدیدار
برو ای خاک درعین الیقینت
هم اندر خویشتن بین اوّلینت
برو ای خاک در کوی جانان
فنا شو بیشکی در کوی جانان
برو ای خاک اندر معدن کل
که بسیاری کشیدی رنج با ذل
برو ای خاک اندر مسکن دید
که خواهی شد یکی در عین توحید
برو ای خاک و بشنو راز خویشت
ز خود بین مر عیان آغاز خویشت
فنا شو خاک آنگاهی لقا بین
نمود خویش بیچون و چرا بین
فنا شو خاک اندر سوی منزل
که مقصود تو خواهد گشت حاصل
فنا شو خاک اندر حضرت دوست
که خواهی گشت مغز ارچه توئی پوست
فنا شو خاک تا جانان ببینی
توئی راز خودت پنهان ببینی
فنا شو خاک تا گردی حقیقت
تو چون جانان شوی پاک از طبیعت
فنا شو خاک در اسرار بیچون
که تا جانان بیابی بیچه و چون
فنا شو خاک و لا شو تا ز الاّ
بیابی سرّ و کل گردی هویدا
فنا شو خاک چون دیدار گفتیم
ترا هر سر در این اسرار گفتیم
فنا شو خاک اندر باد منگر
که تا بادست اینجاگه سراسر
فنا شو خاک و باد از خود بینداز
یقین در دید جانان سر برافراز
فنا شو خاک و باد اینجا ببین تو
درون خویشتن را راز بین تو
فنا شو خاک و باد اینجا روانه
کن از خود تا تو باشی جاودانه
فنا شو خاک و باد از پیش بردار
که تو اندر فنائی صاحب اسرار
فنا شو خاک و آب اینجا خبر کن
که با او بودهٔ هم او نظر کن
فنا شو خاک و او را ده وصالش
چو خود اندر تجلّی جلالش
فنا شو خاک و آتش را بسوزان
حقیقت آب در آتش فروزان
فنا شو تا یکی بینی تو در چار
یکی اصلست آخر این بناچار
زیک اصلید اینجا بازماندید
ابا همدیگرش دمساز ماندید
فنا خواهید شد هر چار دوست
که با مغزت نخواهد ماند چون پوست
فنا خواهید شد هر چار در یار
حقیقت لاشوید و لیس فی الدّار
فنا خواهید شد هر چار در اسم
که پیدا هم نماند صورت و جسم
فنا خواهید شد هر چار تحقیق
که آخر مر شما را هست توفیق
فنا خواهید شد هر چار اینجا
حقیقت آن زمان گردید یکتا
فنا خواهید شد هر چار در ذات
یکی خواهید بودن عین آیات
فنا گردید و آنگه جان نمائید
چو خورشید یقین رخشان نمائید
فنا گردید پیش از آن در اینجا
که گردانندتان اینجا هویدا
فنا گردید از دید زمانه
که تا گردید ذات جاودانه
فنا گردید همچون اصل اوّل
که خواهد بودتان اینجا مبدّل
حقیقت چون شما را رفت باید
چنین اینجا بماندن را نشاید
فنا گردید اینجا ای دل و جان
که تا یابید در خود جان جانان
حقیقت چون شما را آخر کار
حقیقت مر فنا آمد پدیدار
حقیقت چون زیک اصلید و جوهر
بمعنی هر یکی در هفت کشور
فنا شد از شما آدم در اینجا
حقیقت رفت سوی دوست یکتا
شما نیز این زمان عین فنائید
که اینجاگاه نقشی مینمائید
خبر دادم شما را از شما را
که خواهد بودتان آخر فنا را
خبر دادم شما را راز بینید
چنی فارغ یقین تا کی نشینید
خبر دادم شما را بیچه و چون
که خواهید این زمان بودن دگرگون
شما را تا خبر باشد فنایست
حقیقت آخر این عین لقایست
در آخر هر چهار از هم جدائید
از این صورت طلبکار بقائید
در این صورت نخواهید از معانی
نمائید اندر اینجا جاودانی
بباید رفتتان در چارهٔ نیست
چه غم دارید آخر چون یکی زیست
نمود بودتان در آخر کار
یکی خواهد بدن در عین دیدار
نمود بودتان در جمله اشیاء
ز پنهانی شود آن لحظه پیدا
نمود بودتان در جزو و کل دید
شود یکی عیان در عین توحید
یکی خواهید شد در سرّ جوهر
ز باطن آنگهی آئید ظاهر
یکی خواهید بودن همچو خورشید
نباشدتان ز اوّل هست جاوید
شوید آنگه عیان گردید در یار
خبرتان میدهد در عشق عطّار
شوید آنگه عیان و دوست گردید
در آخر همچو دید ذات فردید
حجاب اینجا براندازید از رخ
که حقتان میدهد اینجای پاسخ
حجاب اینجا براندازید از دل
که مقصودست اندر دید حاصل
حجاب اینجا براندازید از جان
که جان تحقیق آمد دید جانان
حجاب اینجا براندازید از ذات
یکی گردید عین جمله ذرّات
حجاب اینجا نخواهد ماند بیشک
شو ای خاکِ مبارک در عیان یک
حجاب اینجا نخواهد ماند در ذات
شو از تحقیق نادان عین آیات
حجاب اینجا نماند آتش خوش
تو هم سوی وصال کل علم کش
سوی مسکن شو ای آتش یقین تو
که محوی اندر آتش همچنین تو
جدا خواهید شد تا خوش بدانید
کنون زین منزل ناخوش برانید
از این منزل برانید از دل پاک
حقیقت نار و ریح و آب با خاک
دل آن منزل وصال کل شما راست
کنون گفتم حقیقت با شما راست
در آن منزل وصال کل عیانست
شما را بیشکی راز نهانست
شما را اوّل و آخر نبودست
حقیقت بودتان از بود بودست
شما را اوّل و آخر عیانست
در اوّل نقش آخر بی نشانست
شما را اوّل و آخر هویداست
حقیقت بودتان پنهان و پیداست
شما را اوّل و آخر یکی بود
ز ذات اعیان صفاتت اندکی بود
از آن حضرت گذر کردید بیشک
سوی دید صفات عقل در یک
از آن حضرت جدا گشتید بی دید
نه خارج بود الاّ عین توحید
از آن حضرت که بد اعیان ذاتش
گذرکردند در سوی صفاتش
حقیقت آتش از اینجا بُد آنجا
ره بود فنا کردی هویدا
سوی خاک آمدی و خاک هستی
حقیقت نور نور پاک هستی
سوی خاک آمدی بس خرّم و خَوش
ولی آخر شدی در عشق سرکش
سوی خاک آمدی و بود معبود
که تقدیر تو ازوی همچنین بود
سوی خاک آمدی از حضرت ذات
وطن کردی عجب در عین ذرّات
سوی خاک آمدی و جان شدی تو
ز پیدائی خود پنهان شدی تو
سوی خاک آمدی و کل شدی راز
عجب دیدی ز خود انجام و آغاز
سوی خاک آمدی اوّل ز افلاک
وطنگاه تو شد این کرهٔ خاک
سوی خاک آمدی یال الثرابی
چو از اینجا بدانجا میشتابی
سوی خاک آمدی و باد گشتی
تو زین نقش فنا آباد گشتی
سوی خاک آمدی جان ودلی تو
امید جان و دید حاصلی تو
سوی خاک آمدستی از تجلّی
دگر خواهی شدن در عین الاّ
سوی خاک آمدی عین العیانت
شد از خاک نهان پیدا عیانت
سوی خاکی و جان در وی رسیدی
که از نور تجلّی کل پدیدی
سوی خاکی و جان از تست مشهور
حقیقت دانمت نورٌ علی نور
سوی خاکی وز خاکت عیانست
ترا اینجا نمود جسم و جانست
سوی خاکی عیان بین ذات اینجا
که خواهی دید در ذرّات اینجا
سوی خاکی و سرّ لایزالی
زماضی سوی مستقبل تو حالی
سوی خاکی و نور افروز کرده
ز نور خویش طین فیروز کرده
سوی خاکی و هر سه از تو معروف
توئی عین العیان و ذات موصوف
سوی خاکی و نور در تجلّی
ندیده این زمان اسرار مولی
تو نوری این زمان در خاک بوده
ز باد و آب مر نقشی نموده
تو نوری این زمان نار یقینی
در این هر سه بکل در پیش بینی
تو نوری این زمان دیدی سرانجام
در اینجاگاه هم آغاز و انجام
تو نوری و در این دریا فتاده
بهر دل شعلهٔ بر دل گشاده
تو نوری و در این دریای جانی
کنون اسرار پیدا و نهانی
تو نوری ودر این دریای ذاتی
کنون اعیان و پنهان صفاتی
تو نوری این زمان زاندم نزاده
درون جسم این در را گشاده
تو نوری این دم و آن دم بدیده
وجودعالم و آدم بدیده
تو نوری تو نوری این دم و آن نور دیدی
در این دم کل بدان دم در رسیدی
تو نوری این دم و آن دم نظر کن
جمال خویش در آدم نظر کن
تو نوری این دم و آن دم ببین تو
بنور خویشتن عالم ببین تو
ز نور تست اینجا آدم از گِل
ز نورت مر ورا مقصود حاصل
ز نور تست گفت و گوی آدم
که میگوئی حقیقت راز آدم
ز نورتست تابان جوهر دل
ز نورت جان شده اینجای واصل
ز نورتست تابان جوهر جان
چنین خاکست چون خورشید تابان
ز نورتست پیدا جوهر تن
دم کل میزنی در ما و در من
ز نورتست پیدا نور خورشید
که در وی محو خواهی ماند جاوید
ز نور تست پیدا جوهر ماه
ز دید تو گُدازد ماه هر ماه
ز نور تست پیدا جمله انجم
توئی در خاک و انجم در تو شد گم
ز نورتست پیدا عرش و کرسی
که پیوسته توئی در نور قدسی
ز نور تست پیدا جنّت و حور
تو کردی جنّت اینجاگاه مشهور
ز نور تست پیدا جمله دوزخ
فسرده میشود اندر تو چون یخ
ز نورتست بحر و کان و گوهر
حقیقت برتری از هفت اخضر
حقیقت آتشی و عشق سرکش
ترا دانند اینجا عشق آتش
در اینجا شورش و غوغا هم از تست
که این دم گرمی و سودا هم از تست
در اینجا چون نمودار صفاتی
ولی آخر عجائب بی ثباتی
در اینجا در رگ و پی ناب داری
در آن حضرت عجب اشتاب داری
در اینجا آمده از علو در سِفل
شدی بالغ ولی ماندی عجب طفل
مکن گرمی که عشّاق جهانت
همی دانند اسرار نهانت
مکن گرمی دو روزی باش فارغ
که خواهی گشت در آخر تو بالغ
مکن گرمی و سودا را مینگیز
کنون با عاشق شوریده پرهیز
مکن گرمی که این گرمی نماند
حقیت خشکی و تری نماند
ز یک اصلی همان کن مر طلب تو
دو روزی باش با جان در ادب تو
که این با تو حقیقت انس دارد
ابا تو بود خود را میگذارد
اگر آبتس هم از تست جوشان
درونِ دیگِ سودا در خروشان
اگر بادست دارد گرمی ازتو
حقیقت هست او در نرمی از تو
اگر جانست و دل تاب تو دارد
نظر کردن سوی تو می نیارد
نخواهی رفت میدانند آخر
ترا میبنگرند اینجای آخر
دو روزی خوش بیاسا و مرو تو
دمی بنشین و پس چندین بدو تو
بسردانم دوئی تا جوهر ذات
بلای تو کشیدند جمله ذرّات
تو آگاهی و آگاهی نداری
که اینجا آنچه میخواهی نداری
نظر کن جوهر جان را تو بنگر
وزین جوهر سوی هر چیز مگذر
نظر کن جوهر جان و تو بشناس
بسر چندین مرو جانا و بشناس
نظر کن تا زجانت راز بینی
تو ازجانی مرو تا باز بینی
نظر کن تا زجان یابی تو مر بود
که در جان یابیت دیدار معبود
نظر کن تا زجان کامل شوی تو
حقیقت هم از او واصل شوی تو
ازو واصل شوی و بازیابی
سزد گر در سوی کلّی شتابی
ز جان واصل شو ای آتش بتحقیق
که ازجان باز خواهی یافت توفیق
ز جان واصل شو اینجا باز بین راز
درون جان خویشی میسوز و میساز
خوشی میسوز اندر شمع جان تو
که دیدی این زمان خود در عیان تو
تو از جانی و تو ازجان خبردار
تو نیز از جان در اینجاگه خبردار
تو از جانی و جان از عین دیدست
دمادم با تو در گفت و شنید است
ز خود هر دو ز یک ذاتند اینجا
کنون در بود ذرّاتند اینجا
نه از هر دو یکی پیدا شدستید
چرا اینجایگه پیدا شدستید
نه هر دو از یکی گشتید موجود
حقیقت اصلتان از ذات کل بود
نه هر دو از یکی در جسم هستید
بصورت در دوئی اسم هستید
طلبکاراست باد وآب اینجا
شما را لیک خاک آید مصفّا
شما را خاک دیدست ازنهانی
شما در خاک موجود عیانی
شما را خاک دیدست از یکی باز
حقیقت او زبودش بیشکی باز
شما را خاک دید و گشت واصل
زدیدار عیانش هست واصل
شما را خاک دید ودر نمودار
برون آمد زجهل و عُجب و پندار
شما را خاک دید و ذات بیچون
شما را بوداینجا بیچه و چون
حقیقت خاک واصل از شما شد
ورا مقصود حاصل از شما شد
حقیقت خاک واصل از شمایست
از آن پیوسته در نور ولقایست
یقین نورست جان آتش ز نارست
از این تا آن تفاوت بیشمار است
ولی چون اصل هر دو جوهر آمد
از آن ناچار اینجا برتر آمد
که جان نوریست کلّی ذات دیده
از آن منزل بدین منزل رسیده
یقین نوریست جاناز ذات مولی
نمود خویش کرده راز دنیا
چو جان نوریست آتش عین نارست
از آن آتش در این ناپایدارست
چو جان نوریست نار افتاده در خاک
از آن آتش نهاده بر سر افلاک
که تا از علو جان کلّی ز ذاتست
بمعنی دان که معبود جهانست
حقیقت نار از عین صفاتست
اگرچه اصل او از نور ذاتست
نمیبینی تو باد بی سر و پای
که میگردد یقین از جای بر جای
طلبکارند هر سه آتِش جان
روان گشته بهرجائی ببین هان
طلبکارند و طالب در میانه
بهر جانب شده آب روانه
طلبکارند و مطلوبست در جان
نمیدانند که محبوبست درجان
چو محبوبست اندر عین دیدار
نمیدانید از آن هستند ناچار
چو محبوبست اینجا می چه جوئید
چرا در جان عیان خود نجوئید
چرا جوئید چون مقصود حاصل
نمیگردید اندر عشق واصل
چو محبوبست اینجا در میانه
نموده روی خود او جاودانه
حقیقت نور بیچونست بی مر
که بنماید بخود بیحدّ و بی مرّ
هزاران نقش از خاکست بسته
درون جان ز حضرت باز بسته
هزاران نقش خاک اینجا ظهورست
حقیقت جان در آن اعیان نورست
هزاران نقش از خاکست موجود
چه گویم اندر او دیدار معبود
هزاران نقش در خاکست پیدا
نموده رخ در آن جانان هویدا
هزاران نقش در خاکست بنگر
بجز جانان در اینجاگاه منگر
هزاران نقش در خاکست دیدار
در او جانان نموده رخ در اسرار
حقیقت خاک نقش جان پاکست
بدان این سر که جمله دید پاکست
چهارند درک تن پیدا نمودند
در این دیگر ز بالا برگشودند
دو از بالا دو از شیبند پیدا
دو از ذات و دو اندر عشق شیدا
دو از بالا حقیقت آتش و باد
دوئی دیگر ز شیبش کرده آباد
یکی آتش دوم بادست بنگر
کز آن این هر دو آبادست بنگر
سوم آبست و چارم خاک آمد
که درهر چار روح پاک آمد
یکی آتش که آمد سرکش عشق
که میخوانند او را آتش عشق
دوم باد است کاندر دم دم آمد
از آن دم این دم اینجا همدم آمد
سوم آبست ز اصل نور زاده
چنین حیران چنان در ره فتاده
حقیقت وصف آتش چون شنفتی
یقینِ سرِّ آدم باز گفتی
دم باد از عیان لامکانست
که اندر جسم و جان راز نهانست
از آن دم باز بنگر تا بدانی
که یاد آمد یقین سرّ نهانی
از آن دم باز بنگر سوی صورت
فکنده دمدمه در جزو کویت
از آن دم آمد اینجا باز دیدی
حقیقت جز دمت او را ندیدی
از آن دم آمده راز نهانست
نفخت فیه من روحی عیانست
نفخت فیه من روحست در باد
که ذرّات جهان را میدهد داد
نفخت فیه من روحست زاندم
که اینجا میدهد بر کل دمادم
نفخت فیه من روحست از اصل
که اینجا میدهد بر جسم و جان اصل
نفخت فیه من روحست روحست
که عالم را ازو فتح و فتوحست
نفخت فیه من روحست ازحق
که باقی میزند دم در اناالحق
نفخت فیه من روحست از راز
از آنجا سوی اینجا میدمد باز
از آن ذاتست اینجا دم دمیده
دم خود در دم آدم دمیده
از آن ذاتست وصل از اوست بنگر
حقیقت جزو و کل از اوست بنگر
از آن ذاتست زان پنهان نماید
جمال خویشتن در جان نماید
از آن ذاتست و پنهانست در جان
که دارد نفخه اندر ذات جانان
از او دل یافتست این روشنائی
که دارد یاد اسرار خدائی
از اودل یافتست اینجای آرام
که در دل آمد او اینجا دلارام
از او دل یافتست اسرار اینجا
که خود را میکند اظهار اینجا
از آن دل یافتست اسرار بیچون
نموده روی خود در هفت گردون
از او دل یافت راحت هر زمانی
ز شوقش میکند هر دم بیانی
از او دل یافت آگاهی و جان شد
چو او دل در حقیقت کل نهان شد
از او دل یافت آگاهی که حق دید
یکی شد همچو او در عین توحید
از او دل یافت وصل وآشنائی
نمیجوید دمی از وی جدائی
دل از بادست روحانی حقیقت
از او آرایشی دارد طبیعت
دل از بادست زان اینجا خبردار
که اندر وی شد اینجا ناپدیدار
حقیقت دل چو از بادست زنده
شدست از جان دلش اینجای بنده
دل بیچاره زو آرام دیدست
از او آغاز و هم انجام دیدست
همان بادی شما را دل چو او دید
نظر کرد و درونش تو بتو دید
حقیقت زو خبردارست تحقیق
وز او دیده در اینجا سرّ توفیق
دل و جان هردو اندر خدمتت باد
همی دارد یقین ذرّات آباد
دل و جان را کند خدمت در اینجا
از آن دریافتست قربت در اینجا
حقیقت جوهری بی منتهایست
دل و جان و وجود از وی صفایست
حقیقت جوهری از دید یار است
در او اسرارهای بیشمار است
حقیقت جوهری از لااله است
نفخت فیه من از روح اله است
حقیقت دارد اینجا گه فنائی
فنا اندر فنا و در بقائی
کمال بی نشانی در تو پیدا
توئی در راه جانان کل مصفّا
کمال بی نشانی در تو موجود
توئی اینجا حقیقت اصل این بود
کمال بی نشانی داری اینجا
از آن در عشق برخورداری اینجا
دمادم میدمی در بی نشانی
از آن در عشق روح انس و جانی
دمادم میدمی در آن عیان تو
درون جان و دل داری عیان تو
دمادم میدمی اندر درونم
شدستی اندر اینجا رهنمونم
دمادم میدمی از هفت گردون
درون جان و دلها بیچه و چون
دمادم میدمی وز آندمی تو
حقیقت بود ذات آدمی تو
کمال خود از آن دم اندر این دم
که کلّی در دمیدی سوی آدم
حقیقت آدم از تو یافت اشیا
دم تو اندر او آمد هویدا
تو بادی مر ترا نی باد دانم
ترا از عین آن آباد دانم
تو از ذاتی و ذات اندر تو موجود
از آن پنهان شدستی تو زمقصود
از آن دم میدمی کز بی نشانی
حقیقت لامکان اندر مکانی
از آن دم میدمی در جمله جانها
از آن جانست اصل تو هویدا
از آن حضرت خبرداری تو از ره
فتادستی از آن گشتی تو آگه
بسی گردیدهٔ تو شیب و بالا
که تا این دم شدی در عشق یکتا
تو با جان هر دو جانان تو در یک
یکی بینند ز آب و خاک بیشک
تو با ایشان بساز و سر میفراز
اگرچه در یقین هستی سرافراز
تو با ایشان بساز و راز بنگر
درون جان شهت را باز بنگر
درون جانی و خود را خبر کن
شه اندر جانت در رویش نظر کن
درون جان تو با او هم جلیسی
مصفّائی نه چون نفس خسیسی
درون جان تو با یاری و او نیز
ترا بنموده اینجاگه همه چیز
درون جان و یارت در درونست
ترا در هردمی او رهنمونست
درون جانی و تحقیق دریاب
ز جانان سوی جان توفیق دریاب
همه از تست و تو از جان پدیدار
ترا شد جان در اینجاگه خریدار
خریدارست جانت نیز هم دل
که تو بودی حقیقت راز مشکل
همه از تست پیدا و نهانی
یقین کاینجا حیات جاودانی
حقیقت زندگی اندر دم تست
که ریش قلبها را مرهم از تست
حقیقت زندگی جمله شی آی
همه دانم که کل از نفخ حی آی
حقیقت نور حیّ لایموتی
که در جانها حقیقت هم تو قوتی
غذای روحی و معنیّ جُمله
در این جامی و هم فتوی جُمله
عیانی لیک پنهانی ز دیده
کسی رنگ تو در اینجا ندیده
ز نور فیض تو عالم پر از نور
شد و اندر جهان گشتی تو مشهور
ترا خوانند جان چون در نهانی
ولی از جان یقین عین العیانی
ترا خوانند جان مر اهل معنی
که هر دم مینمائی راز مولی
ترا خوانند جان اینجا حکیمان
کجا دانندت اینجاگه لئیمان
ز بالا در درون نفخه دمیدی
درون جان تو در گفت و شنیدی
ابا تو دارم اینجا رازها من
که دیدم ازتو سر آوازها من
تونطقی درهمه گویا شدستی
درون اندر همه جویا شدستی
تو نطقی در زبان و راز گوئی
تو بشنیدی ز جانان بازگوئی
بگرد خاک میگردی تو دائم
بتو پیداست خاک و گشته قائم
بگرد خاک میگردی ز اسرار
ولی از چشم گشته ناپدیدار
بگرد خاک میگردی همی تو
درونش میدمی هر دم دمی تو
چنانت یافتم در خاک بیچون
که اوّل آمدی در هفت گردون
مگردان رخ ز خاک و روح اعیان
که میدانم ترا اسرار پنهان
زلائی این زمان در عین الّا
حقیقت اسم دیده در مسّما
مسمّائی ولیکن جسم بوده
از اوّل بیشکی بی اسم بوده
همه اسم از تو موجود و تو بیجان
همه پیدای تو هستی تو در جهان
ترا برتر ز آتش بینم اینجا
از آنت سخت من خوش بینم اینجا
که از بالا دمادم میدمی باز
حقیقت اندر اینجاگه باعزاز
دلا مر باد را بشناس در خود
مکن او رادمی مر دور از خود
از آن دم تو او را اندر اینجا
کز آن دم کرد جان تو مصفّا
فنا شو همچو باد از آن دم ای دوست
که این دم نفخه است و همدم اوست
ز اصل هر چهار اینجا عیانی
بگفتی سرّ کل را تو نهانی
ز اصل این چهار آگاه گشتی
بدین سیر دگر زینها گذشتی
یقین هم وصل آب اینجا بیان کن
نمود راز او سرّ عیان کن
اگرچه هر چهار از اصل یارند
در این مسکن بجانان پایدارند
از آنجا آمده هر چار اینجا
ز بهر دلبر عیّار اینجا
ولی زابست اینجاگه جمالش
که اعیان آمد از نور جلالش
از آن حضرت بد اینجا بی بهانه
در آمد گشت اینجاگه روانه
حقیقت آب اینجا زندگانی است
در او بسیار اسرار معانی است
فتاده در ره جان او خوش و تر
حقیقت میرود هر لحظه خوشتر
خوش و تر میرود چون باد در جان
کند دل را و جسم آباد در جان
خوش و تر میرود درکوی معشوق
بامید وصال روی معشوق
خوش و تر میرود در جمله پیدا
حقیقت میکند هر لحظه غوغا
خوش و تر میرود در کوی دلدار
شود هر نقش از او اینجا پدیدار
درون باغ و بستان شادمانه
شود در سوی صحراها روانه
درون باغ و بستان خرّم و کش
رود در باد و خاک و عین آتش
گهی بر صورت گندم برآید
گهی در صورت او جو نماید
گهی بر صورت و عین حشایش
کند او در بهار اینجا گشایش
گهی بر صورت انگور باشد
درون میوهها پرنور باشد
گهی جان بخشد اندر عین بستان
که شیر شوق آرد سوی بستان
پس آنگه از بهار میوه الوان
شود مر نطفه در انسان وحیوان
شود مر نطفه و بنماید اسرار
ز حیوان میکند انسان پدیدار
از آن هر سه وزین یک چون چهارست
حقیقت دید مولی آشکاراست
نظر کن نطفه را در اصل آغاز
که آبی بود وز آبست این باز
ترا چون اصل از آب منی است
از آنت این همه کبر و منی است
کجا یک نطفه با دریا برآید
کجا یک ذرّه با الاّ برآید
حقیقت همچو آبی و تو در آب
نظر کن تا ببینی تابش و تاب
نظر کن آب را نورِ حقیقت
که انسان داد منشور طبیعت
همه آبست و آب آید جمالش
که اینجا مینماید هر کمالش
همه آبست وز آبیم زنده
چنین آمد بنزد جان بنده
همه آبست و آب از جوهر ذات
شتابان میرود در جان ذرّات
همه آبست و آب از جوهر کل
روانه درتو است و تو یقین کل
ز شیب هر شجر بالا شود او
حقیقت در سوی الّا شود او
نمیبینی و آن را تا نخوانی
از آن ماء طهور اینجا ندانی
خوشی از آن اینجا زنده باشد
مر او را جمله ذرّه بنده باشد
نمیخوانی از آنش ره ندانی
که سرّ آب در خود باز دانی
