ز سر بیرون کن انکار ای برادر
چو هستی طالب کار ای برادر
۱ترا گفتم مشو منکر بر ایشان
که تاکارت نگردد زان پریشان
۲ز اصحاب بزرگ این جماعت
بود قومی که دارد استطاعت
۳که با ایشان نظر باشد بشاهد
که تا شاهد بود یکباره زاهد
۴بود عالی مقام و حال ایشان
نداند هیچکس احوال ایشان
۵نباشد رهگذرهاشان بشهوت
بود خالی نظرهاشان ز شهوت
۶بود پیوندشان از روی معنی
که باشد میل ایشان سوی معنی
۷ز بهر آنکه ایشان را در این کار
نماند پردهٔ بر روی اسرار
۸خودی خویش در وی غرق دانند
میان جام و باده فرق دانند
۹چنین دانم نباشد حال ایشان
بود این اوسط احوال ایشان
۱۰درنگ آنجا کند سال سه و چار
که تا خو گر شود در سر اسرار
۱۱کند اندر فضای خویش پرواز
بسر حد بلوغ خود رسد باز
۱۲از آن پس شاهد و زاهد نگویند
بجز اندر ره وحدت نپویند
۱۳نشانها باشد ایشان را درین کار
که تا منکر نگردد کس ز اعیار
۱۴بگویم زو نشانی زود دریاب
که تا بیدار گردی یک ره از خواب
۱۵نشان آنکه شاهد باز باشد
بشاهد بر ازو صد ناز باشد
۱۶کشد هر لحظه صد درد و بلایش
درافتد هر دمی صد ره بپایش
۱۷بصد زنجیر او را بست نتوان
بسر آید بر او ازدل و جان
۱۸نه زو وصل و کنار و بوس جوید
همیشه بر طریق شرع پوید
۱۹بدیدار مجرد زو بود خوش
نگردد هرگز از چیزی مشوش
۲۰نشان دیگر آن باشد در آن حال
که شاهد باصلاح آید ز احوال
۲۱اگر باشد ز عصیان اندرو دود
صلاحیت درو پیدا شود زود
۲۲کند یک ره بترک او فسق و عصیان
نپوید جز براه شرع و ایمان
۲۳شود صاحب ولایت شاهد او
بر او یابد هدایت شاهد او
۲۴اگر او از پی شاهد دهد جان
بود در عشق او مدهوش و حیران
۲۵رود او از پی شاهد پیاپی
ازو بگریز و میکن از وی انکار
۲۶بود شیطان همیشه هم براو
نباشد هیچ چیزی در سر او
۲۷بگفتم با تو سرّ کار شاهد
بجان ودل شنو این راز زاهد
۲۸بود نادر چنین مرد یگانه
که شاهد باشد او را زین بهانه
۲۹بود این حال خاص الخاص مردان
کسی را نبود انکاری بر ایشان
۳۰نباشد کار ایشان جز عطائی
ز عیبی دور و خالی از ریائی
۳۱ز من گر طالبی بشنو تو یارا
دو فرنه دان تمامت اولیا را
۳۲