ز من پندی فرا گیر ای خردمند
عتاب و خشم را بر پای نه بند
۱کلاه فاقه را بر فرق سر نه
بدان حرصی که باشد کمترش ده
۲ز قهرش دیدهٔ پر فتنه بردوز
چو باد انش به بی خوابی بیاموز
۳مسلط کن برو صیاد خود را
بجای نان مده پالوده بد را
۴گر او را خوار کردی همچو یوسف
عزیز مصر کردی همچو یوسف
۵ببسته سدهٔ فر سعادت
بیان عالم الغیب و شهادت
۶مشعبد وار زیر حقه دارد
نه چندان مهره کانراکس شمارد
۷بهر یاری که وقتش اقتضا کرد
بدزدد مهرهٔ عمر زن و مرد
۸همی گردند پیاپی گردش او
دو چاکر در رهش رومی و هندو
۹زمین سفلیان را آسمان است
سرای علویان را آستان است
۱۰بگوش هوش بشنو این سخن را
فدای این سخن کن جان و تن را
۱۱چو فرصت هست کاری بیشتر بود
پشیمانی گر آید کی کند سود
۱۲چراغ دل ز شمع جان برافروز
اصول علم استادان بیاموز
۱۳به جان گر خدمت استاد کردی
ز خدمت برخوری استاد گردی
۱۴ولی اندیشهٔ تو آن ندارد
معما گفتن تو جان ندارد
۱۵